جهانِ پيرِ رعنا را ترحُّم در جبلّت نيست * ز مهرِ او چه مىپرسى ، در او همّت چه مىبندى ؟
همايى چون تو عالىقدر ، حرصِ استخوان تا كى ؟ * دريغ آن سايهء همّت كه بر نااهل افكندى
در اين بازار اگر سودىست با درويش خرسند است * خدايا منعمم گردان به درويشىّ و خرسندى
به شعر حافظِ شيراز مىرقصند و مىنازند * سيهچشمانِ كشميرى و تركانِ سمرقندى
1 - به هنگام سحر داستان عشق و اشتياق خود را با باد صبا مىگفتم . جواب آمد كه به الطاف خداوندى اميدوار و مطمئن باش .
2 - دعاى صبح و آه و نالهى شبانگاهى ، كليد گنج مقصود است . اگر مىخواهى به ديدار يار برسى ، از اين روش ( دعاى صبح و آه شب ) استفاده كن . [ مقصود و هدف به گنجى مانند شده كه كليد گشايش آن دعاى صبحگاهى است . ]
3 - قلم ، آن قدرت بيان را ندارد كه راز عشق را بازگو كند . زيرا كه شرح عشق و آرزومندى فراتر از حد گفتن ( و نوشتن ) است .
4 - هان اى يوسف مصرى كه فريفتهى فرمانروايى مصر شدهاى ، از احوال پدرت جويا شو . مهر و محبت فرزندى كجا رفته است ؟ [ اشاره دارد به داستان زندگى حضرت يوسف كه در طى فرمانروايى مصر از حال پدر خود يعقوب ، غافل ماند . ]
5 - در سرشت اين جهان كهن سال فريبكار ، دلسوزى و مهربانى نهاده نشده است . پس چرا از او انتظار محبت دارى و چرا همّت و تلاش خود را براى به دست آوردن آن صرف مىكنى ؟
6 - هماى والامقامى مانند تو چرا بايد براى تكه استخوانى بىارزش حرص بورزد ؟ حيف از سايهء همت توست كه بر چيز بىارزشى بيفكنى ؟ [ با توجه به اين كه هما ، پرندهاى افسانهاى است كه سايهء بال او - مطابق باور همگانى جامعه - موجب خوشبختى مىشود و خود بسيار كمخوراك است و فقط استخوان مىخورد ، انسان را به هما مانند مىكند و او را از اين كه حتى به استخوان توجه كند بازمىدارد . مقصود آن است كه تو مقام والايى دارى ؛ دريغ است كه متوجه اين مقام نباشى و همّ خود را صرف تعلقات بىارزش دنيوى كنى . ]
7 - در اين بازار ، اگر سودى هست ، از آن درويش خرسند است . خدايا مرا با برخوردارى از درويشى و خرسندى ، توانگر و بىنياز كن ، [ مقصود از بازار ، دنياست . دنيا بازارى است كه در آن فقط درويش خرسند ، سود مىبرد . ]
8 - زيبارويان سيهچشم كشميرى و تركان زيباروى سمرقندى ، همراه با شنيدن شعر حافظ