[ يعنى فرمان او را با رضايت كامل اجرا و خواستهى او را بر آورده مىكردم . روان بودن حكم معشوق بر دو ديده ، علاوه بر مفهوم تسليم و رضاى عاشق كه اشاره شد ، به اين تصوير زيبا نيز نظر دارد كه اشك وقتى از پردهى چشم بيرون مىآيد ، بر دو ديده روان و جارى مىشود . ]
6 - اگر دايرهى عشق بسته نمىبود و راه ورود به درون دايره را نمىبست ، حافظ سرگشته مىتوانست به مركز دايره راه يابد . [ با تشبيه عشق به يك دايرهى بسته و سالك راه عشق به خط پرگار كه به دور نقطه و مركز مىگردد و سرگشته است ؛ مىگويد : مىتوانستم به مركز دايرهى عشق ، به ژرفاى عشق راه يابم اگر عشق مانند خط دايره راه ورود به درون دايره را نمىبست . مقصود آن است كه سالك سرگشته آرزومند راه يافتن به كانون عشق است . ]
442 - پايبند طرّهى او
به جان او كه گَرَم دسترس به جان بودى * كمينه پيشكشِ بندگانش آن بودى
بگفتمى كه بها چيست خاكِ پايش را * اگر حياتِ گرانمايه جاودان بودى
به بندگىِ قَدَش سرو معترف گشتى * گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودى
به خواب نيز نمىبينمش چه جاىِ وصال * چو اين نبود و نديديم بارى آن بودى
اگر دلم نشدى پايبندِ طرّهى او * كىاش قرار در اين تيره خاكدان بودى
به رخ چو مِهرِ فلك بىنظيرِ آفاق است * به دل دريغ كه يكذرّه مهربان بودى
درآمدى ز دَرَم كاشكى چو لمعهى نور * كه بر دو ديدهى ما حكمِ او روان بودى
ز پرده نالهى حافظ برون كى افتادى * اگر نه همدمِ مُرغان صُبح خوان بودى
1 - به جان او سوگند كه اگر جان من در اختيارم بود ، به عنوان كمترين پيشكش به بندگان او تقديم مىكردم . [ يعنى جان ، شايستهى پيشكش به خود محبوب نيست ، بلكه پيشكش بسيار كوچكى براى بندگان اوست ! ]
2 - اگر زندگى و عمر گرانمايه جاودانى مىبود ، آنگاه مىگفتم كه خاك پاى او چه بها و ارزشى دارد ! [ يعنى بهاى خاك پاى او نه عمر فانى بلكه عمر جاودان است ، كه كسى از آن برخوردار نيست .
پس بهاى خاك پاى او را نمىتوان تعيين كرد ! ]