تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 386

مساهمون:

ص٣٨٦
شكل مرغابى و كشتى - مىساخته‌اند . نقاب گل كه كشيد ، يعنى چه كسى گل را جلوه‌گر ساخت ؟ ] 3 - كسى كه سيب زنخدان معشوقى را نچشيده ، از ميوه‌هاى بهشتى چه خواهد فهميد ؟ [ به طور غير مستقيم ، زنخدان يار را به ميوه‌هاى بهشتى مانند كرده ، مىگويد : اگر كسى مىخواهد مزه‌ى ميوه‌ى بهشتى را بچشد ، بايد سيب زنخدان يار را بگزد و گرنه از ميوه‌هاى بهشتى چيزى نخواهد فهميد ! ] 4 - از غم و غصه شكايت مكن ؛ زيرا كه در وادى سير و سلوك ، كسى كه رنج تحمل نكند و زحمتى نكشد به آسايش و راحتى نمىرسد . 5 - اكنون كه گل بنفشه در باغ و بوستان روييده ، از چهره‌ى ساقى زيبا گل بچين . [ چهره‌ى ساقى را - به سبب زيبايى ، شادابى و خوش رنگى - به بوستان مانند كرده كه مىتوان از آن گل چيد ( يعنى آن را بوسيد ) و به باغ شخصيت بخشيده و گل بنفشه را در آن مانند خط عذار ( موهاى نرم رسته بر بناگوش ) ساقى تصور كرده است . ] 6 - كرشمه‌ى ساقى آن چنان دلم را برده و مرا شيفته‌ى خود كرده كه جز او با هيچ‌كس ميل گفت و شنيد ندارم . 7 - من اين خرقه‌ى وصله وصله را كه مانند گل رنگين است به آتش خواهم كشيد ؛ زيرا كه پير مىفروش آن را به يك جام شراب نمىخرد ! [ و چنين جامه‌اى فقط به درد سوختن مىخورد . ] 8 - اى شاه دادگستر ! بهار مىگذرد ؛ ما را درياب ؛ زيرا كه فصل بهار به پايان رسيد و حافظ هنوز شراب نچشيده است ! [ ما را درياب ، يعنى مستمرى ما را پرداخت كن ! ]

241 - بار عشق و مفلسى

ابر آذارى بر آمد بادِ نوروزى وزيد * وجه مىْ مىخواهم و مطرب كه مىگويد رسيد
شاهدان در جلوه و من شرمسارِ كيسه‌ام * بار عشق و مفلسى صعب است مىبايد كشيد
قحط جود است آبروىِ خود نمىبايد فروخت * باده و گل از بهاى خرقه مىبايد خريد
گوييا خواهد گشود از دولتم كارى كه دوش * من همىكردم دعا و صبحِ صادق مىدميد
با لبىّ و صدهزاران خنده آمد گل به باغ * از كريمى گوييا در گوشه‌اى بويى شنيد
دامنى گر چاك شد در عالم رندى چه باك * جامه‌اى در نيك‌نامى نيز مىبايد دريد
اين لطايف كز لب لعل تو من گفتم كه گفت * وين تطاول كز سر زلف تو من ديدم كه ديد
عدلِ سلطان گر نپرسد حالِ مظلومانِ عشق * گوشه‌گيران را زِ آسايش طمع بايد بريد
تير عاشق‌كش ندانم بر دلِ حافظ كه زد * اين قدر دانم كه از شعر تَرش خون مىچكيد