تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 385

مساهمون:

ص٣٨٥
6 - اگر ديدار تو به قيمت جانم تمام شود ، خريدار آن هستم ! زيرا كه اهل بصيرت كالاى خوب و ارزشمند را به هر قيمتى مىخرند ! [ وصل يار را به گوهرى ارزشمند و خود را به خريدارى ماهر و آگاه مانند كرده كه كالا و گوهر ارزشمند را به هر قيمتى مىخرد . ] 7 - هنگامى كه چهره‌ى چون ماه تو را در زمينه‌ى گيسوى سياهت مىديدم ، شب تاريك براى من مانند روز روشن مىشد . [ چهره‌ى معشوق را به ماه و گيسوى سياه او را به شام يعنى شب تاريك مانند كرده است . مىگويد ديدن چهره‌ى تو مانند فرا رسيدن صبح و روشنايى لذت‌بخش بود و من تاريكى شب را با ديدن روى تو فراموش مىكردم . ] 8 - جانم به لب رسيد اما آرزويم برآورده نشد ؛ اميدم پايان يافت اما جست‌وجو و طلب به پايان نرسيد . 9 - حافظ از شوق ديدار تو سخنى چند نوشت . تو از شعر و سخن او چيزى بخوان و آن را به گوش جان بسپار ؛ مانند مرواريدى كه بر گوش مىآويزند !

240 - بط شراب كجاست ؟

رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد * وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد !
صفير مرغ بر آمد ، بط شراب كجاست * فغان فتاد به بلبل ، نقاب گل كه كشيد ؟
ز ميوه‌هاى بهشتى چه ذوق دريابد * هر آن كه سيبِ زنخدانِ شاهدى نگزيد ؟ !
مكن ز غصّه شكايت كه در طريق طلب * به راحتى نرسيد آن كه زحمتى نكشيد
چنان كرشمه‌ى ساقى دلم ز دست ببرد * كه با كسى دگرم نيست برگِ گفت و شنيد
من اين مرقّعِ رنگين چو گل ، بخواهم سوخت * كه پير باده فروشش به جرعه‌اى نخريد
بهار مىگذرد دادگسترا درياب * كه رفت موسم و حافظ هنوز مِىْ نچشيد
1 - مژده رسيد كه بهار آمد و سبزه روييد . اگر مستمرى به دستمان برسد ، آن را براى گل و شراب ، خرج خواهيم كرد . [ به طور غير مستقيم از ممدوح درخواست مستمرى كرده است ! ] 2 - صداى آواز پرندگان برخاست ؛ جام شراب كجاست ؟ بلبلان به فغان آمدند ؛ چه كسى نقاب از چهره‌ى گل باز كرد ؟ [ مقصود از بط شراب ، جام شراب است . جام را به اشكال گوناگون - از جمله به