تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨
4 - عاشقان ، مطيع فرمان تو هستند و اختيار سرو جانشان در دست توست و هر چه تو بگويى ، همان را عمل مىكنند . 5 - توفان نوح - كه از آن داستان‌ها مىگويند - در برابر اشك چشم من ، از يك قطره كمتر است . [ در مقام مبالغه نسبت به توفان درون خود كه منجر به بارش اشك از چشمانش مىشود ، توفان نوح را در برابر اشك خود ناچيز مىشمارد . ] 6 - هنگامى كه يار ما به رقص و آواز مىپردازد ، فرشتگان آسمان نيز به رقص و دست افشانى روى مىآورند . [ مقصود از جذابيت يار است كه حتى قدسيان را نيز به خود جذب و با خود همراه مىكند ! ] 7 - مردمك چشمانم از شدت گريه ( در شوق ديدار تو ) به خون آغشته شده است . در كجا چنين ستمى به انسان روا مىدارند ؟ [ انسان ، ايهام دارد و معناى دوم آن سياهى يا مردمك چشم ( انسان العين ) است . بنابراين مىگويد : چه كسى بر مردمك چشم خود اين قدر ستم روا مىدارد كه به خون آغشته شود ؟ ] 8 - اى دل با غم هجران و اشتياق ، به خوشى مقابله و آن را تحمّل كن ؛ زيرا اهل راز ( يعنى عارفان و عاشقان راستين ) در بوته‌ى پرآتش هجران ، مىسوزند اما شادمانند . [ هجران را به بوته‌اى مانند كرده كه عاشقان در آن مىسوزند ، اما از اين سوختن شكوه نمىكنند ؛ زيرا كه حاصل اين سوختن پختگى و كمال در عشق و وصال يار است . همچنان كه طلا را وقتى در بوته مىگدازند ، خالص و به كمال نزديك مىشود . ] 9 - اى حافظ ، از راز و نياز و آه‌هاى نيمه‌شبى روى مگردان ، تا آينه‌ى دلت مانند صبح روشن ، شفاف و درخشان شود . [ يعنى راز و نياز شبانه ، دل را صفا و جلا مىبخشد . ]

198 - مذهب پير مغان

گفتم كىْام دهان و لبت كامران كنند ؟ * گفتا به چشم ، هر چه تو گويى چنان كنند
گفتم خراجِ مصر طلب مىكند لبت * گفتا در اين معامله كمتر زيان كنند
گفتم به نقطه‌ى دهنت خود كه بُرد راه * گفت اين حكايتيست كه با نكته‌دان كنند
گفتم صنم‌پرست مشو با صمد نشين * گفتا به كوىِ عشق هم اين و هم آن كنند
گفتم هواىِ ميكده غم مىبرد ز دل * گفتا خوش آن كسان كه دلى شادمان كنند