1 - روزگارى گذشت و تو گزارش حالى براى ما ننوشتى . كجاست محرم رازى تا با او چندين پيغام براى تو بفرستم ؟
2 - مگر لطف شما شامل حالمان شود ، و گرنه ما هرگز به آن مقصد عليه نمىتوانيم برسيم !
3 - هنگامى كه شراب از خم به سبو ريخته شد و گلها شكفته شدند ، فرصت عيش و نوش را از دست مده و چند جامى شراب بنوش .
4 - علاج دل بيمار من ، شربت آميخته با گلاب و قند نيست . بوسهاى چند را به همراه دشنامى چند ، براى من بفرست ! [ داروى دل من ، اين است ! ]
5 - اى زاهد ! از كوچه رندان ، با احتياط بگذر و مراقب سلامت خود باش ! تا مبادا همنشينى با رندان بدنام تو را آلوده و رسوا كند . [ به زاهدان ريايى طعنه مىزند . مىگويد : وقتى كه از كوچهى رندان مىگذرى ، مراقب باش با آنان - كه به بدنامى شهرهاند - هم سخن و همنشين نشوى ؛ مبادا كه سلامت و نيكنامىات به خطر افتد و رسوا شوى ! ]
6 - چون عيب شراب را تماما بر شمردى ، ارزش و سودمندى آن را هم بگو و به خاطر يكمشت عامى ، حكمت و دانش را تباه و ضايع مكن ! [ از ديدگاه دانش پزشكى ، شراب در كنار زيانهاى خود ، منافعى هم دارد . نديده گرفتن جنبهى سودمندى شراب نفى دانش و حكمت است . ]
7 - اى گدايان كوى خرابات ، شما يار و ياورى چون خدا داريد ! پس ، از مشتى انسانهاى چهارپا صفت توقع نيكى و احسان نداشته باشيد .
8 - پير ميخانه ، به دردىكشان خود چه سخن نيكويى گفت : حال سوخته دلان راه عشق را به مشتى بىتجربه و خام و بىخبر از عشق بازگو نكنيد . [ زيرا كه آنان هرگز حال دل عاشقان راستين و دلسوختگان وادى عشق را در نمىيابند . در نيابد حال پخته ، هيچ خام ! ]
9 - حافظ ، از اشتياق ديدن چهرهى تو - كه مانند خورشيد درخشان است - سوخت . اى كامرواى كامگار ، به سوى ما ناكامان نيز نظرى بيفكن !
183 - جام تجلّى
دوش وقتِ سحر از غصّه نجاتم دادند * و اندر آن ظلمتِ شب آبِ حياتم دادند
بىخود از شعشعهى پرتوِ ذاتم كردند * باده از جامِ تجلّىِ صفاتم دادند
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى * آن شبِ قدر كه اين تازهبراتم دادند