181 - حجلهى بخت « * »
بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلند * كه به بالاى چمان از بن و بيخم بر كند
حاجت مطرب و مى نيست تو بُرقع بگشا * كه به رقص آوَردم آتش رويت چو سپند
هيچ رويى نشود آينهى حجلهى بخت * مگر آن روى كه مالند در آن سُمّ سمند
گفتم اسرار غمت هر چه بود گو مىباش * صبر از اين بيش ندارم چه كنم تا كى و چند ؟
مكش آن آهوى مشكين مرا اى صيّاد * شرم از آن چشم سيه دار و مبندش به كمند
من خاكى كه از اين در نتوانم برخاست * از كجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
بازمستان دل از آن گيسوى مشكين حافظ * زان كه ديوانه همان بهْ كه بُوَد اندر بند
1 - پس از اين ، فقط دست به دامن آن يار سرو قامت خواهم شد كه با قد و بالاى پرناز و خرامان خود ، ريشهى وجودم را كنده است . [ دست به دامن شدن ، يعنى پناه بردن و سرو بلند ، استعاره از معشوق ، از بن و بيخ بر كندن ، كنايه از بىتاب و بىقرار كردن است . بنابراين ، مىگويد : فقط به دلبر خرامانى پناه مىبرم كه قامت موزونش ، بىتاب و بىقرارم كرده است . ]
2 - براى شادى ما ، به مطرب و مى نيازى نيست . تو نقاب از چهره بردار تا من با ديدن چهرهى درخشان تو مانند سپندى كه بر روى آتش مىرقصد ، از شدت شوق به رقص و پاىكوبى بپردازم ؛ [ چهرهى معشوق را به جهت سرخى و شادابى و درخشندگى ، به آتش و خود را به سپندى بر آتش مانند مىكند و جهيدن دانهى سپند بر روى آتش را رقص سپند مىنامد و رقص خود را به آن تشبيه مىكند . ]
3 - هيچ چهرهاى نمىتواند جلوهگاه خوشبختى شود مگر آن كه سم سمند يار را بر آن ماليده باشند . [ هيچ رويى نمىتواند مانند آيينهاى در حجلهى بخت باشد و بخت در آن جلوهگر شود ، مگر آن كه سم اسب يار را به آن بمالند . در توضيح مفهوم اين بيت بايد به دو رسم متداول در روزگاران گذشته توجه كرد : نخست آن كه آينههاى فلزى ( مانند روى و آهن ) را با سم اسبان صيقل مىدادهاند . ديگر آن كه در حجلهى عروس ، آينه مىنهادهاند ( و اين رسم هنوز هم متداول است ) تا چهرهى عروس در آن منعكس شود . بر اين اساس ، معناى ظاهرى بيت يك تمثيل ساده است : هيچ رويى ( فلزى ) شايستهى آن نيست كه در حجله در برابر چهرهى عروس نهاده شود مگر آن كه با سم اسب صيقل و
هامش
* اين غزل هم كه در نسخهى خانلرى ، عيوضى و هروى نيامده و سايه نيز آن را در غزلهاى مشكوك آورده ، چندان حافظوار نمىنمايد .