جلا يافته باشد . اما با توجه به ايهام كلمهى روى ( فلز - چهره ) مقصود كنايى آن است كه چهرهاى كه بر سم و نعل اسب معشوق ساييده شود ، يعنى خاك روى و رنج راه عشق را كشيده باشد ، اين شايستگى را مىيابد كه جمال بخت در آن جلوهگر شود . ]
4 - راز عشق تو را فاش كردم ، هر چه بادا باد ! بيش از اين صبر ندارم ، چه كنم ؟ آخر تا كى بايد اين راز را پنهان بدارم ؟
5 - اى صياد ! آهوى مشكبوى مرا مكش ! از چشم سياهش شرم كن و او را با كمند مبند !
6 - من كه در درگاه يار به خاك افتادهام ، چگونه مىتوانم بر لب قصر بلند او بوسه زنم ؟ [ خاكى ، به جز بر خاك افتاده . به معنى خوار و ذليل و خاكسار و زمينى هم هست . قصر بلند هم علاوه بر معناى اصلى آن ، به مقام و الا و آسمانى معشوق اشاره دارد . بنابراين مىگويد : من خاكى و زمينى ، چگونه مىتوانم به آن يار آسمانى برسم ؟ ]
7 - اى حافظ ، دل خود را از حلقهى گيسوى مشكين يار ، بيرون مياور و آن را بازپس مگير ؛ زيرا كه اين دل ديوانه است و بهتر آن است كه ديوانه در بند باشد ! [ به طور غير مستقيم ، دل را به ديوانه و گيسوى يار را به بند و زنجير مانند كرده است . ]
182 - از كوچهى رندان
حسب حالى ننوشتىّ و شد ايّامى چند * محرمى كو كه فرستم به تو پيغامى چند ؟
ما بدان مقصد عالى نتوانيم رسيد * هم مگر پيش نهد لطف شما گامى چند
چون مى از خم به سبو رفت و گل افكند نقاب * فرصتِ عيش نگه دار و بزن جامى چند
قند آميخته با گل نه علاجِ دلِ ماست * بوسهاى چند برآميز به دشنامى چند
زاهد از كوچهى رندان به سلامت بگذر * تا خرابت نكند صحبت بدنامى چند
عيب مىْ جمله چو گفتى هنرش نيز بگو * نفىِ حكمت مكن از بهرِ دل عامى چند
اى گدايان خرابات خدا يار شماست * چشمِ انعام مَداريد ز انعامى چند
پير ميخانه چه خوش گفت به دُردىكش خويش * كه مگو حالِ دلِ سوخته با خامى چند
حافظ از شوق رُخ مهر فروغ تو بسوخت * كامگارا نظرى كن سوى ناكامى چند