تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 301

مساهمون:

ص٣٠١
اثرى از آن‌ها در صفحه‌ى روزگار باقى نخواهد ماند ؟ [ روزگار را به صفحه‌اى مانند مىكند و خوب و بد را تصاويرى بر اين صفحه مىبيند . كه سرانجام از اين صفحه محو خواهند شد . در اين صورت ، نه از نقش‌هاى خوب جاى شكر است و نه از نقش‌هاى بد جاى شكايت . ] 5 - گفته‌اند : مضمون سرودى كه در مجلس جمشيد مىخوانده‌اند ، اين بوده است ، كه جام باده بياور كه جم نخواهد ماند ! [ جم ، همان جمشيد است . ] 6 - اى شمع ، ديدار پروانه را غنيمت بشمار ؛ زيرا كه اين ديدار تا صبحدم ادامه نخواهد يافت . [ يعنى همين‌كه هوا روشن شود و صبح فرا برسد ، شمع را خاموش خواهند كرد و ديگر امكان ديدار نخواهد بود . شمع و پروانه به ترتيب نماد معشوق و عاشق است و مقصود از معامله ، دادوستد عاشقانه است . ] 7 - اى توانگر ، دل درويش آشنا را به دست بياور و از او دلجويى كن ؛ زيرا كه اين گنجينه‌ى زر و سيم تمام خواهد شد و چيزى از آن باقى نخواهد ماند . 8 - بر سقف آسمان سبزفام با خط طلايى نوشته‌اند كه جز نكويى اهل كرم ، چيز ديگرى ماندگار نيست ! [ رواق زبرجد ، يعنى طاق و سقف زبرجد رنگ ( سبز مايل به زرد ) ، استعاره از آسمان و روزگار است . يعنى شاعر در ذهن خود آسمان را به سقفى زبرجدگون مانند كرده است . ] 9 - اى حافظ ، از لطف و مهربانى جانان نااميد مباش ؛ زيرا كه سرانجام نقش جور و ستم از ميان خواهد رفت .

180 - بازار شوق

اى پسته‌ى تو خنده زده بر حديث قند * مشتاقم از براىِ خدا يك شكر بخند
طوبى ز قامتِ تو نيارد كه دم زند * زين قصّه بگذرم كه سخن مىشود بلند
خواهى كه بر نخيزَدَت از ديده رودِ خون * دل در وفاىِ صحبتِ رودِ كسان مبند
گر جلوه مىنمايى و گر طعنه مىزنى * ما نيستيم معتقدِ شيخ خودپسند
ز آشفتگىِ حالِ من آگاه كى شود * آن را كه دل نگشت گرفتارِ اين كمند
بازار شوق گرم شد آن سروقد كجاست * تا جانِ خود بر آتش رويش كنم سپند
جايى كه يار ما به شكر خنده دم زند * اى پسته كيستى تو خدا را به خود مخند
حافظ چو تركِ غمزهء تركان نمىكنى * دانى كجاست جاى تو ؟ خوارزم يا خُجند !