بگذارد از دشمنان پيش مىافتد و بهرهمند مىشود . [ مقصود از كمان داران ، زيبارويانند كه با كمان ابرو و تير مژگان ، در كمين عاشقان نشستهاند . ]
10 - اى حافظ ، اگر كرشمهى مستانهى يار جان تو را بخواهد ، از هر چه جز او دل بر كن و جان را به او تسليم كن و بگذار ببرد .
129 - طبيب عشق
اگر نه باده غمِ دل ز يادِ ما ببرد * نهيبِ حادثه بنيادِ ما ز جا ببرد
اگر نه عقل به مستى فروكشد لنگر * چگونه كشتى از اين ورطهى بلا ببرد
فغان كه با همهكس غايبانه باخت فلك * كه كس نبود كه دستى از اين دغا ببرد
گذار بر ظلمات است خضرِ راهى كو * مباد كآتش محرومى آبِ ما ببرد
دلِ ضعيفم از آن مىكشد به طرفِ چمن * كه جان ز مرگ به بيمارىِ صبا ببرد
طبيبِ عشق منم باده ده كه اين معجون * فراغت آرد و انديشهى خطا ببرد
بسوخت حافظ و كس حالِ او به يار نگفت * مگر نسيم پيامى خداى را ، ببرد !
1 - اگر شراب غم را از دل ما نبرد ، ترس از حوادث بنياد هستى ما را ويران مىكند .
2 - اگر عقل ، گاهى از روى مستى ، لنگر نيندازد ، چگونه مىتواند كشتى هستى را از گرداب بلاها برهاند ؟ [ به عقل شخصيت بخشيده و چنين تصور مىكند كه او هم نيازمند مستى است تا بر اثر آن ، تمديد نيرو كند و بتواند كشتى زندگى را هدايت كند و از گردابها عبور دهد . ]
3 - فرياد كه آسمان با همه ، غايبانه و از روى دغل بازى مىكند و ازاينرو هيچكس نمىتواند در اين بازى از او ببرد و بر او چيره شود .
4 - بايد از تاريكىها گذر كنيم . خضر كجاست تا ما را در اين تاريكى رهبرى كند تا مبادا كه تبوتاب محروم ماندن از آبزندگى ، آبروى ما را بريزد . [ مطابق روايتها ، آب چشمهى زندگانى در تاريكىها قرار دارد و خضر از آن گذر كرده و بنابراين راهبر ديگر رهروان تواند بود . ]
5 - دل ناتوانم ازآنرو ميل گشت و گذار در چمنزار را دارد كه به لطف باد صبا از دست مرگ نجات