تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١
1 - در اين شهر ، دلبرى نيست كه دل ما را بربايد ، اگر بخت يارىام كند ، از اين شهر رخت بر مىبندم و مىروم . 2 - همدم و يارى سرخوش كجاست ، كه عاشق دل‌سوخته در برابر كرم و بزرگوارى او از آرزوى خود دم زند ؟ 3 - اى باغبان ، مىبينم كه از پاييز غافل شده‌اى ! آه از آن روز كه باد پاييزى ، گل زيباى تو را غارت كند . [ اى انسان ، از روزگار غارتگر غافل شده‌اى ! چه دردناك است روزى كه روزگار گل عمرت را بچيند ! ] 4 - روزگار ، راهزنى است بيدار ! از او آسوده خاطر مباش ؛ زيرا اگر امروز كالاى عمر تو را نبرده ، فردا خواهد برد ! [ رهزن دهر : تشبيه روزگار به راهزن و دزد . ] 5 - از روى هوس ، در عالم خيال اين همه لعبت‌بازى مىكنم بدان اميد كه صاحب نظرى از تماشاى لعبتان سخنى بگويد . [ آيا مقصود از لعبت ، همان عروسك است و شاعر در عالم خيال به اميد ديدن زيبارويان ، عروسك‌بازى مىكند ؟ ظاهرا شرح آقاى دكتر خطيب رهبر به صواب نزديك‌تر است كه لعبت را عروسكان زيباى سخن گرفته و چنين معنايى از بيت ارائه كرده‌اند : من در عالم خيال با عروسكان زيباى سخن‌بازى آغاز كرده‌ام ؛ يعنى اشعار خيال‌انگيز سروده‌ام تا صاحب نظران بدان تماشا و توجه كنند . ] 6 - از آن مىترسم كه چشم مست يار ، دانش و فضلى را كه در مدت چهل سال آموخته‌ام ، به غارت ببرد ! [ نرگس مستانه ، استعاره از چشم خمار يار است . ] 7 - بانگ يك گاو چه پژواكى خواهد داشت ؟ فريب مخور ! سامرى كيست كه بتواند بر معجزه‌ى « يد بيضا » ى موسى چيره شود ؟ [ بر حسب روايت قرآن ( آيات 147 و 148 سوره‌ى اعراف ) جادوگر سامرى ، گوساله‌اى از طلا ساخت كه بر اثر وزش باد ، صدايى مىداد . با اين كار در غيبت موسى ، بنى اسرائيل را فريب داد . يد بيضا ( - دست نورانى ) ، معجزه‌ى معروف حضرت موسى است كه چون دست از آستين بيرون مىكرد از آن نور متصاعد مىشد . با اشاره به اين داستان و معجزه ، مخاطب را از فريب خوردن بر حذر مىدارد . ] 8 - جام شيشه‌اى و رنگين شراب ، مانع دل‌تنگى است ؛ آن را از دست مگذار و گرنه غم تو را نابود مىكند . [ غم را به سيلى تشبيه كرده ، و جام شراب را به سدى كه اگر در برابر غم نباشد ، غم ، مانند سيلى وجود انسان را ويران مىكند و با خود مىبرد . ] 9 - اگر چه در راه عشق كمان داران بسيارى كمين كرده‌اند ، اما هركس آگاهانه در اين راه قدم
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 231 | شمس الدين حافظ