6 - اى مريد خرابات ، به شادى شيخى كه خانقاه ندارد ، پيمانهى سنگين شراب را به من بده . [ انتقاد غير مستقيمى است از صوفيان رسمى كه خانقاهى و مريدانى داشتهاند و حافظ با رسم و آيين آنان مخالف بوده است . بنابراين مىگويد شيخ واقعى اوست كه خانقاه و دكان مريدپرورى ندارد و من به شادى او پيمانه مىنوشم . ]
7 - خون دل بخور و خاموش باش ؛ زيرا كه دل نازك او طاقت فرياد دادخواه را ندارد !
8 - هركس كه به آستانهى درگاه عشق راه نيافته است بگو كه اشك خونين از ديده فروبريزد .
[ آستين به خون جگر شستن ، به كنايه يعنى اشك خونين فراوان ريختن . با توجه به اين كه معمولا اشك را - در نبودن دستمال - با آستين پاك مىكنند ، مىگويد آن قدر خون گريه كن كه با آن آستينت تر و شسته شود ! ]
9 - فقط من نيستم كه دلم به غارت گيسوى تو رفته است ! كيست كه از زلف سياه تو داغى بر دلش ننشسته باشد ؟
10 - اى بت زيبا ! حافظ اگر در برابر تو سجده مىكند ، بر او خرده مگير ؛ زيرا آن كه در راه عشق به كفر روى آورد ، گناهى ندارد .
128 - نرگس مستانه
نيست در شهر نگارى كه دلِ ما ببرد * بختم ار يار شود رَخْتَم از اينجا ببرد
كو حريفى كش سرمست كه پيش كَرَمش * عاشقِ سوختهدل نامِ تمَنا ببرد
باغبانا ز خزان بىخبرَت مىبينم * آه از آن روز كه بادت گلِ رعنا ببرد
رهزن دهر نخفتهست مشو ايمن از او * اگر امروز نبردهست كه فردا ببرد
در خيال اين همه لعبت به هوس مىبازم * بو كه صاحب نظرى نام تماشا ببرد
علم و فضلى كه به چل سال دلم جمع آورد * ترسم آن نرگس مستانه به يغما ببرد
بانگِ گاوى چه صدا بازدهد ؟ عشوه مخر * سامرى كيست كه دست از يدِ بيضا ببرد ؟
جامِ مينايىِ مىْ سدِّ رهِ تنگدليست * مَنِه از دست كه سيل غمت از جا ببرد
راه عشق ار چه كمينگاه كمان داران است * هر كه دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
حافظ ار جان طلبد غمزهء مستانهى يار * خانه از غير بپرداز و بِهِل تا ببرد !