تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧

104 - حال مشتاقان

جمالت آفتابِ هر نظر باد * ز خوبى روىِ خوبت خوب‌تر باد
هماىِ زلفِ شاهين شهپرت را * دلِ شاهانِ عالم زيرِ پر باد
كسى كو بسته‌ى زلفت نباشد * چو زلفت درهم و زير و زِبَر باد
دلى كو عاشقِ رويت نباشد * هميشه غرقه در خونِ جگر باد
بتا چون غمزه‌ات ناوك فشاند * دلِ مجروحِ من پيشش سپر باد
چو لعلِ شكّرينَت بوسه بخشد * مذاقِ جانِ من زو پُرشكر باد
مرا از توست هر دم تازه عشقى * تو را هر ساعتى حُسنى دگر باد
به جان مشتاقِ روى توست حافظ * تو را در حالِ مشتاقان نظر باد
1 - زيبايى چهره‌ى تو ، روشنگر هر چشمى باد و چهره‌ى زيبايت ، زيباتر از آن چه هست باشد ! 2 - دل شاهان عالم اسير زلف تو باد . [ زلف معشوق را نخست به هما تشبيه كرده ، سپس براى آن بال‌هايى چون شهپر شاهين تصور و آنگاه آرزو كرده كه دل شاهان عالم زير بال‌هاى قوى اين هما باد . ] 3 - كسى كه دلش اسير زلف تو نيست ، مانند گيسوى تو آشفته و پريشان باد ! 4 - و دلى كه عاشق روى تو نيست ، هميشه در خون خود غرقه باد . 5 - اى زيبارو ، هنگامى كه از ناز و غمزهء تو تير مىبارد ، دل مجروح من آماج تير نگاه تو باد . [ به غمزهء معشوق شخصيت بخشيده و چنين تصور مىكند كه غمزهء معشوق تير پرتاب مىكند . چون در برابر تير سپر بر سر مىگرفته‌اند ، پس سپر را مجازا آماج تير به شمار آورده است . بت ، استعاره از دلبر زيباروست . ] 6 - آرزو مىكنم هنگامى كه لب شيرين تو بوسه مىبخشد ، كام جان من از شيرينى آن پرباد ! [ لعل شكرين ، استعاره از لب شيرين است . ] 7 - عشق تو هر لحظه در دل من تازه‌تر مىشود ، هر ساعتى حسن و زيبايى تو افزون باد . 8 - حافظ با جان و دل مشتاق ديدن روى توست . آرزو مىكنم تو نيز نسبت به مشتاقانت نظر لطف و عنايتى كنى !