48 - راز نهانى
صوفى از پرتو مى راز نهانى دانست * گوهر هركس از اين لعل توانى دانست
قدر مجموعهى گل مُرغِ سَحَر داند و بس * كه نه هر كو ورقى خواند معانى دانست
عرضه كردم دو جهان بر دل كار افتاده * به جز از عشق تو ، باقى همه فانى دانست
آن شد اكنون كه ز ابناى عوامانديشم * محتسب نيز در اين عيش نهانى دانست
دلبر آسايش ما مصلحت وقت نديد * ورنه از جانب ما دلنگرانى دانست
سنگ و گِل را كُنَد از يمن نظر لعل و عقيق * هر كه قدر نفس باد يمانى دانست
اى كه از دفتر عقل آيت عشق آموزى * ترسم اين نكته به تحقيق ندانى دانست
مى بياور كه ننازد به گُل باغ جهان * هر كه غارتگرى باد خزانى دانست
حافظ اين گوهرِ منظوم كه از طبع انگيخت * ز اثر تربيتِ آصفِ ثانى دانست
1 - صوفى از درخشش مى به رازهاى نهانى پى برد ؛ آرى به كمك شراب لعلگون مىتوان گوهر وجود و سرشت هر كسى را شناخت .
2 - فقط بلبل قدر مجموعهى گل را مىداند . نه چنين است كه هر كسى با خواندن ورقى و اندوختن اندك دانشى ، به جهان معانى راه مىيابد . [ گل را به سبب آن كه از گل برگهاى متعدد تشكيل شده ، دفتر و مجموعه مىنامد . مىگويد : همان گونه كه بلبل به سبب عشق و دلبستگى به گل ، قدر آن را مىداند ، براى پى بردن به معانى نيز بايد عاشقانه گام برداشت . خواندن چند صفحه براى اين مقصود بسنده نيست ! ]
3 - دو جهان را به دل كار افتاده و آزموده ، عرضه كردم ، اما او همه چيز ، جز عشق تو را فانى و ناپايدار ارزيابى كرد .
4 - گذشت آن روزگارى كه از مردم عادى انديشناك و نگران باشم ! زيرا كه اكنون محتسب نيز از عيش نهانى و بادهنوشى من آگاه است .
5 - دلبر ، آسودگى را به مصلحت ما ندانست ، و گرنه خود از نگرانى ما آگاه بود . [ يعنى دلبر ترجيح داد كه ما همچنان غم عشق او را در دل بپروريم و بىقرار باشيم . ]
6 - هركس كه قدر و ارزش باد يمانى را - كه نفس رحمانى است - بداند ، مىتواند به يمن نگاه خود سنگ و گل را به لعل و عقيق تبديل كند . [ در اين بيت به دو نكته اشاره شده كه يادآورى آنها براى