8 - چرا مرا از رسوايى و ننگ بر حذر مىدارى ، در حالى كه نام و آوازهى من از ننگ و رسوايى است ! و از نام نيك من چه مىپرسى ، در حالى كه من از نام و آوازهى نيك ، ننگ دارم .
9 - ( اين درست است كه ) ما مىخواره و سرگردان و رند و نظرباز هستيم ، اما كيست كه در اين شهر مانند ما نباشد ؟
10 - با محتسب از عيب من سخن مگوييد ، زيرا كه او نيز مانند ما پيوسته در جست و جوى عيش و نوش هميشگى است . [ بنابراين عيب ما در نظر او مهم جلوه نخواهد كرد ! ]
11 - اى حافظ ، لحظهاى بىمى و معشوق منشين ، زيرا كه روزگار شكوفايى گل سرخ و گل ياس ( فصل بهار ) و عيد روزه است . [ يعنى همه چيز براى مىنوشى و با معشوق بودن فراهم و متناسب است . ]
47 - رموز جام جم
به كوى ميكده هر سالكى كه ره دانست * درى دگر زدن ، انديشهى تَبَه دانست
زمانه افسر رندى نداد جُز به كسى * كه سرفرازى عالم در اين كُله دانست
بر آستانهى ميخانه هر كه يافت رهى * ز فيض جامِ مى اسرارِ خانِقَه دانست
هر آن كه راز دو عالم ز خطّ ساغر خواند * رموز جام جم از نقش خاك ره دانست
وراى طاعت ديوانگان ز ما مَطَلَب * كه شيخ مذهب ما عاقلى گنه دانست !
دلم ز نرگس ساقى امان نخواست به جان * چرا كه شيوهى آن ترك دلسيه دانست
ز جور كوكب طالع سحرگهان چشمم * چنان گريست كه ناهيد ديد و مه دانست
حديث حافظ و ، ساغر كه مىزند پنهان * چه جاى محتسب و شحنه ، پادشه دانست !
بلندمرتبه شاهى كه نُه رواق سپهر * نمونهاى ز خَم طاقِ بارگه دانست
1 - هر سالكى كه به كوى ميكده راه يافت ، روى آوردن به درى ديگر را انديشهى باطل و تباهى به شمار آورد .
2 - روزگار ، تاج رندى و وارستگى را به كسى مىبخشد كه سرافرازى جهان را فقط در همين ( تاج رندى ) بداند .