تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 118

مساهمون:

ص١١٨

45 - مست باده‌ى ازل

در اين زمانه رفيقى كه خالى از خلل است * صُراحىِ مى ناب و سفينه‌ى غزل است
جَريده رو كه گذرگاهِ عافيت تنگ است * پياله گير كه عمر عزيز بىبَدَل است
نه من ز بىعملى در جهان ملولم و بس * ملالت عُلَما هم ز عِلم بىعمل است
به چشم عقل در اين رهگذار پرآشوب * جهان و كار جهان بىثبات و بىمحل است
بگير طُرّه‌ى مه‌چهره‌اى و قصّه مخوان * كه سعد و نحس ز تأثير زُهره و زُحَل است
دلم اميد فراوان به وصل روى تو داشت * ولى اجل به ره عُمر رهزن امَل است
به هيچ دور نخواهند يافت هشيارش * چنين كه حافظ ما مست باده‌ى ازل است
1 - در اين روزگار ، تنها دوست راستين ، تنگ شراب ناب و دفتر غزل است . 2 - گذرگاه تنگ زندگى را - كه در آن اميد چندانى به عافيت و سلامت نيست - سبك‌بار بپيماى و شراب بنوش ( و سرمست باش ) زيرا كه عمر عزيز ، جانشينى ندارد . [ شاعر ، عافيت يعنى امنيت و آسودگى را به كويى مانند مىكند كه در آن سوى يك گذرگاه تنگ قرار دارد و بنابراين براى رسيدن به آن بايد تنها و سبك‌بار حركت كرد . مقصود آن است كه بايد بار تعلقات را سبك كرد و با نوشيدن شراب و شاد بودن ، عمر عزيز را درست صرف كرد . ] 3 - نه فقط من آزرده و دل تنگم از اين كه مرد عمل نيستم ، بلكه خستگى و دل تنگى علما هم از اين است كه به علم خود عمل نمىكنند . 4 - از ديدگاه خرد ، جهان راه پرآشوبى است و كار جهان جمله ناپايدار و بىاعتبار است . 5 - گيسوى يار ماهرويى را در دست بگير و اين افسانه را كه نيك‌بختى و شوربختى نتيجه‌ى تأثير ستاره‌ى زهره و زحل است ، رها كن . [ اين بيت با توجه به نوع ارتباط نحوى دو مصراع به گونه‌ى ديگرى نيز معنى مىشود : گيسوى يار ماهرويى را در دست بگير و افسانه مخوان ! زيرا كه نيك‌بختى و شوربختى از تأثير ستارگان است و در اختيار من و تو نيست . ] 6 - در دل اميد و آرزوى فراوانى به ديدار تو داشتم ، اما افسوس كه مرگ ، آرزوهاى مرا بر باد داد ! [ مرگ را به راهزنى و عمر را به راهى تشبيه مىكند كه كاروان آرزو در اين راه به وسيله‌ى اين راهزن غارت مىشود . ] 7 - اين گونه كه حافظ از شراب عشق ازل سرمست شده ، در هيچ دوره و روزگارى هشيار نخواهد شد .
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 118 | شمس الدين حافظ