نكرد آن همدم ديرين مدارا * مسلمانان مسلمانان خدا را
چنان بىرحم زد تيغ جدايى * كه گويى خود نبودست آشنايى
برفت و طبع خوش باشم حزين كرد * برادر با برادر كى چنين كرد
مگر خضر مبارك پى تواند * كه اين تنها بدان تنها رساند
نياز من چه وزن آرد بدين ساز * كه خورشيد غنى شد كيسهپرداز « 3 »
تو گوهر بين و از خرمهره بگذر * ز طرزى « 4 » كان نگردد شهره بگذر
چو من ماهى كلك آرم بتحرير * تو از نون و قلم « 5 » مىپرس تفسير
رفيقان قدر يكديگر بدانيد * چو معلومست شرح از بر مخوانيد
مقالات نصيحتگو همين است * كه سنگانداز هجران در كمين است
روان را با خرد در هم سرشتند * وزان تخمى كه حاصل بود كشتند
بر اين گونه دمد اين عشق در دل * هر آنكس را كه گشت اين كام حاصل
فرحبخشى در اين تركيب پيداست * كه شعر نغز مغز جان اشياست
نظر كن حافظ اندر چرخ افلاك * كه گردان است دايم بر سر خاك
چرا با بخت چندين مىستيزم * چرا از طالع خود مىگريزم
مرا بگذشت آب فرقت از سر * در اين حالم مدارا نيست در خور
هم اكنون راه شهر دوست گيرم * كه گر ميرم هم اندر راه ميرم
غريبانى كه حالم را ببينند * بمرگم بر سر بالين نشينند
خدايا چارهء بيچارگانى * مراد بنده را چاره تو دانى
چنان كز شب برآرى روز روشن * ازين انده برآور شادى من
ز هجرانت بسى دارم شكايت * نمىگنجد در اينجا اين حكايت
هامش
( 3 ) كيسهپرداز يعنى كيسه تهىكننده
( 4 ) طرز يعنى صورت و شكل ظاهر بمعنى طور و طريقه نيز آمده است
( 5 ) آيه يكم از سوره 68 قرآن شريف