خان بن خان ، شهنشاه شهنشاهنژاد * آنكه مىزيبد اگر جان جهانش خوانى
ديده ، ناديده باقبال تو ايمان آورد * مرحبا اى به همه لطف خدا ارزانى
برشكن كاكل تركانه كه در طالع تست * بخشش و كوشش خاقانى و چنگز خانى
ماه اگر بىتو برآيد به دو نيمش بزنند * دولت احمدى و معجزهء سلطانى
جلوهء حسن تو دل مىبرد از شاه و گدا * چشم بد دور كه هم جانى و هم جانانى
گرچه دوريم به ياد تو قدح مىگيريم * بعد منزل نبود در سفر روحانى
از گل فارسيم غنچه عيشى نشكفت * حبّذا « 1 » دجلهء بغداد و مى ريحانى
سر عاشق كه نه خاك در معشوق بود * كى خلاصش بود از محنت سرگردانى
اى نسيم سحرى خاك در يار بيار * تا كند حافظ از آن ديدهء دل نورانى [ 1 ]
[ جان فداى تو كه هم جانى و هم جانانى ]
74 * شماره مسلسل 685
جان فداى تو كه هم جانى و هم جانانى * هر كه شد خاك درت رست ز سرگردانى
سرسرى از سر كوى تو نيارم برخاست * كار دشوار نگيرند بدين آسانى
خام را طاقت پروانهء پرسوخته نيست * نازكان را نبود « 2 » شيوهء جان افشانى
بىتو آرام گرفتن بود از ناكامى * با تو گستاخ نشستن بود از حيرانى
فاش كردند رقيبان تو سرّ دل من * چند پوشيده بماند خبر پنهانى
تا بماند تر و شاداب نهال قد تو * واجب آنست كه بر ديدهء ما بنشانى
در خم زلف تو ديدم دل خود را روزى * گفتمش چو نى و چون مىزنى اى زندانى
گفت آرى چه كنى گر نبرى رشك به من * هر گدا را نبود مرتبهء سلطانى
راستى حد تو حافظ نبود صحبت ما * بس اگر بر سر اين كوى كنى دربانى « 3 »
هامش
( 1 ) چه خوش است و بهترست ( آفرين ، زهى ) .
( 2 ) در سودى مرسد
( 3 ) در سودى سگبانى
[ 1 ] پاورقى غزل 73 - اين غزل را حافظ در جواب دعوتهاى مكرر سلطان احمد جلاير پادشاه بغداد سروده و ببغداد فرستاده و بعضى گويند براى سلطان هرمز فرستاده است ولى اين عقيده مردود است در هر صورت حافظ در اين غزل از فارس شاكى و آرزوى بغداد مىكند .