نوشتهاند بر ايوان جنت المأوى « 1 » * كه هر كه عشوهء دنيا خريد واى بوى
سخا نماند سخن طى كنيم بيا ساقى * بده به شادى روح و روان حاتم طى « 2 »
شكوه سلطنت و حكم كى ثباتى داشت * ز تخت جم سخنى مانده است و افسر كى
بخيل بوى خدا نشنود بيا حافظ * پياله گير و كرم ورز و الضمان على « 3 »
[ 475 گفتند خلايق كه توئى يوسف ثانى ]
68 شماره مسلسل 679
گفتند خلايق كه توئى يوسف ثانى * چون نيك بديدم به حقيقت به از آنى
شيرينتر از آنى بشكر خنده كه گويم « 4 » * اى خسرو خوبان كه تو شيرين زمانى
تشبيهء دهانت نتوان كرد بغنچه * هرگز نبود غنچه به اين تنگ دهانى
صد بار بگفتى كه دهم زان دهنت كام * چون سوسن آزاد چرا جمله زبانى
گفتى كه دهم كامت و جانت بستانم * ترسم ندهى كامم و جانم بستانى
چشم تو خدنگ از سپر جان گذرانيد * بيمار كه ديدست بدين سخت گمانى
چون اشك بيندازيش از ديدهء مردم * آن را كه دمى از نظر خويش برانى
گر سرو بماند از قد و رفتار تو بر جاى * بخرام كه از سرو گذشتى بروانى
در راه تو عاشق چو قلم كرد ز سر پا * چون نامه چرا يكدمش از لطف نخوانى « 5 »
از پيش مران حافظ غمديدهء خود را * كز عشق رخت داد دل و دين و جوانى
[ چه قامتى كه ز سر تا قدم همه جانى ]
69 * شماره مسلسل 680
چه قامتى كه ز سر تا قدم همه جانى * چه صورتى كه به هيچ آدمى نمىمانى
هامش
( 1 ) بهشتى كه جايگاه است
( 2 ) مردى از قبيله طى كه به سخاوت و جوانمردى معروف بوده است
( 3 ) من ضامن هستم .
( 4 ) در بعضى نسخ اين مصرع چنين است : « در عشق توام شهره چو فرهاد و عجب نيست »
( 5 ) اين بيت در سودى بعنوان مقطع آمده و بجاى « عاشق » ، « حافظ » قرار داده شده و بيت مقطع فوق را ديگر ندارد .