گفتم ز لبت بوسى و ز حافظ مسكين جان * هستى تو بدين راضى گفتا كه تو ميدانى [ 1 ]
[ 474 هواخواه توام جانا و مىدانم كه ميدانى ]
72 شماره مسلسل 683
هواخواه توام جانا و مىدانم كه ميدانى * كه هم ناديده مىبينى و هم ننوشته مىخوانى
ملامتگر چه دريا بد ز راز عاشق و معشوق * نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانى
ملك در سجدهء آدم زمين بوس تو نيت كرد * كه در حسن تو لطفى ديد بيش از حدّ انسانى
خم زلفت بناميزد « 1 » كنون مجموعهء دلهاست * از آن باد ايمنى بادت كه انگيزد پريشانى
بيفشان زلف و صوفى را ببازى و برقص آور * كه از هر رقعهء دلقش هزاران بت بيفشانى
دريغا عيش شبگيرى كه در خواب سحر بگذشت * ندانى قدر وقت اى دل مگر وقتى كه درمانى « 2 »
ملول از همرهان بودن طريق كاروانى نيست * بكش دشوارى منزل به ياد عهد آسانى
گشاد كار مشتاقان در آن ابروى دلبندست * خدا را يك نفس بنشين گره بگشا ز پيشانى
چراغ افروز چشم ما نسيم زلف جانانست * مباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشانى
اميد از بخت مىدارم كه بگشايم كمربندش * خدا را اى ملك با ما گره بگشا ز پيشانى
خيال چنبر زلفش فريبت مىدهد حافظ * نگر تا حلقهء اقبال ناممكن نجنبانى « 3 »
[ 472 احمد إله على معدلة السلطانى ]
73 شماره مسلسل 684
احمد إله على معدلة السلطانى « 4 » * احمد شيخ اويس حسن ايلكانى « 5 »
هامش
[ 1 ] پاورقى غزل 71 - اين غزل را در يكتائى ديدهام .
( 1 ) خدا حفظ كند
( 2 ) در بعضى نسخ اين مصرع چنين است : « بدان قدر وصال اى دل كه در هجران فرومانى »
( 3 ) اين مصرع از انورى است كه مطلع قطعه آن اينستنگر تا حلقه اقبال ناممكن نجنبانى * سليما ابلها لا بلكه محروما و مسكيناكه خواجه حافظ آن را تضمين كرده است .
( 4 ) سپاس مىگذارم خدا را بر عدالت سلطان
( 5 ) غرض سلطان اويس شيخ حسن ايلكانى سلطان تبريز است كه از 757 الى 776 حكومت نموده و در بعضى نسخ من جمله انجوى و سودى بجاى ايلكانى كه همان جلايريان باشند ايلخانى نوشته و آنچه مسلم است مؤسس اين سلسله شيخ حسن بزرگ پسر امير حسين بن اقبوق بن ايلكانى جلاير است .