[ 448 اى كه در كوى خرابات مقامى دارى ]
29 شماره مسلسل 640
اى كه در كوى خرابات مقامى دارى * جم وقت خودى ار دست به جامى دارى
اى كه با زلف و رخ يار گذارى شب و روز * فرصتت باد كه خوش صبحى و شامى دارى
اى صبا سوختگان بر سر ره منتظرند * اگر از يار سفر كرده پيامى دارى
بوى جان از لب خندان قدح مىشنوم * بشنو اى خواجه تو گر زانكه مشامى دارى
كامى « 1 » ار مىطلبد از تو غريبى چه شود * توئى امروز درين شهر كه نامى دارى
خال سرسبز تو خوش دانه عيشست ولى * بر كنار چمنش وه كه چه دامى دارى
چون بهنگام وفا گرچه ثباتيت نبود * مىكنم شكر كه بر جور دوامى دارى
مهربان شد فلك و ترك جفاكارى كرد * توئى اى جان كه درين شيوه خرامى « 2 » دارى
اى كه با وصل دلارام گزيدى خلوت * بغنيمت شمر اين لحظه كه كامى دارى
بس دعاى سحرت حارس « 3 » جان خواهد بود * تو كه چون حافظ شبخيز غلامى دارى
[ 449 اى كه مهجورى عشّاق روا مىدارى ]
30 شماره مسلسل 641
اى كه مهجورى عشّاق روا مىدارى * عاشقان را زبر خويش جدا مىدارى
تشنهء باديه « 4 » را هم به زلالى « 5 » درياب * به اميدى كه درين ره به خدا مىدارى
دل ربودى و بهل « 6 » كردمت اى جان ليكن * به از اين دار نگاهش كه مرا مىدارى
ساغر ما كه حريفان دگر مىنوشند * ما تحمل بكنيم ار تو روا مىدارى
هامش
( 1 ) در بعضى نسخ « نامى » بجاى « كامى » نوشته شده .
( 2 ) خرام يعنى بناز و وقار و عشوه راه رفتن
( 3 ) در بعضى « حارث » نوشتهاند ، بمعنى زارع و كشاورز كه در اينجا غلط و حارس بمعنى پاسبان و نگهبان صحيح مىباشد .
( 4 ) باديه ، بيابان و صحرا -
( 5 ) آب صاف و گوارا و بىغش و زلال خضر بمعنى آبحيات است .
( 6 ) بهل كردن يعنى بخشيدن و عفو كردن و قرض خود را ادا نمودن .