بنوش مى كه سبكروحى و لطيف مدام * على الخصوص در اين دم كه سرگران دارى
بياض روى ترا نيست نقش در خور از آنك * سوادى از خط مشكين بر ارغوان دارى
ميان ندارى و دارم عجب كه هر ساعت * ميان مجمع خوبان كنى مياندارى
مكن عتاب از اين بيش و جور بر دل من * بكن هر آنچه توانى كه جاى آن دارى
به اختيار گرت صدهزار تير جفاست * به قصد جان من خسته در كمان دارى
بكش جفاى رقيبان مدام و دل خوشدار * كه سهل باشد اگر يار مهربان دارى
وصال دوست گرت دست مىدهد يكدم * برو كه هر چه مرادست در جهان دارى
چو ذكر لعل لبت مىكنم خرد گويد * حديث « 1 » يا شكرست اينكه در دهان دارى
چو گل به دامن از اين باغ مىبرى حافظ * چه غم ز ناله و فرياد باغبان دارى
[ 446 صبا تو نكهت آن زلف مشكبو دارى ]
26 شماره مسلسل 637
صبا تو نكهت « 2 » آن زلف مشكبو دارى * به يادگار بمانى كه بوى او دارى
دلم كه گوهر اسرار عشق و حسن در اوست * توان بدست تو دادن گرش نكو دارى
در آن شمايل مطبوع هيچ نتوان گفت * جز اينقدر كه رقيبان تندخو دارى
نواى بلبلت اى گل كجا پسند افتد * كه گوش هوش بمرغان هرزهگو دارى
به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد * خود از كدام خمست اينكه در سبو دارى
قباى حسنفروشى ترا برازد و بس * كه همچو گل همه آيين رنگ و بو دارى
زمانه گر همه مشك ختن دهد بر باد * فداى تو كه خط و خال مشكبو دارى
دم از ممالك خوبى چو آفتاب زدن * ترا سزد كه غلامان ماهرو دارى
به سركشى خود اى سرو جويبار مناز * كه گر به او رسى از شرم سر فرودآرى
دعاش گفتم و خندان به زير لب مىگفت * كه كيستى تو و با من چه گفتگو دارى
ز كنج صومعه حافظ مجوى گوهر عشق * قدم برون نه اگر ميل جستجو دارى
هامش
( 1 ) نو ، تازه و بمعنى سخن و خبر نيز مىباشد در اينجا بمعنى حكايت و خبر و سخن نو است
( 2 ) بوى خوش .