چون توئى نرگس باغ نظر اى چشم و چراغ * سر چرا بر من دلخسته گران مىدارى
دين و دل رفت ولى راست نيارم گفتن * كه من سوختهدل را تو بر آن مىدارى
تا صبا بر گل و بلبل ورق حسن تو خواند * همه را شيفته و دلنگران مىدارى
ساعد آن به كه بپوشى « 1 » چو تو از بهر نگار * دست در خون دل پرهنران مىدارى
مگذران روز سلامت بملامت حافظ * چه توقع ز جهان گذران مىدارى
[ 443 چو سرو اگر بخرامى دمى بگلزارى ]
32 شماره مسلسل 643
چو سرو اگر بخرامى دمى بگلزارى * خورد ز غيرت روى تو هر گلى خارى
ز كفر زلف تو هر حلقهاى و آشوبى * ز سحر چشم تو هر گوشهاى و بيمارى
نثار خاك رهت نقد جان من هر چند * كه نيست نقد روان را بر تو مقدارى
مرو چو بخت من اى چشم مست يار بخواب * كه در پى است ز هر سوت آه بيدارى
دلا هميشه مزن راى « 2 » زلف دلبندان * چو تيره راى شوى كى گشايدت كارى
سرم برفت و زمانى بسر نرفت اين كار * دلم گرفت و نبودت غم گرفتارى
چو نقطه گفتمش اندر ميان دايرهاى * بخنده گفت كه حافظ چه جاى پرگارى « 3 »
هامش
( 1 ) در بعضى نسخ « نپوشى » ذكر شده ( سودى بپوشى آورده و مىگويد در اينجا غرض از نگار نقش و نگار دست است نه محبوب ) .
( 2 ) در بعضى نسخ لاف است با كمى دقت در معنى بيت واضح مىشود كه متن صحيح است و تيره راى شدن يعنى فكر پريشان و انديشه تاريك داشتن است و چون زلف يار سياه و تاريك است فكر آن انديشه را تاريك مىكند
( 3 ) گويا از پرگار مقصود حافظ تدبير و طرح و قصد و نيرنگ است ضمنا اين مصرع در پژمان « بخنده گفت كه اى حافظ اين چه پرگارى » و در سودى : « بخنده گفت كه حافظ تو در چه پرگارى » آمده است در هر صورت غرض در چه جاى پرگار بودن يعنى حيران و سرگردان بودن است .