هر زاهدى كه ديدى ، ياقوت مىفروشت * سجاده ترك داده ، پيمانه در كشيده
در قصد خون عاشق ابرو و چشم مستت * گه اين كمين گشاده گه آن كمان كشيده
تا كى كبوتر دل چون مرغ نيم بسمل « 1 » * باشد ز تير هجرت در خاك و خون طپيده
از سوز سينه هر دم دودم بسر برآيد * چون عود چند باشم در آتش آرميده
بر چهره بخت نيكت تعويذ چشمزخمست * هر دم و ان يكادى ز اخلاص بر دميده
گر دست من نگيرى با خواجه بازگويم * كز عشوه دل ز حافظ چون بردهاى بديده « 2 »
[ 425 دامنكشان همىشد در شرب زركشيده ]
11 شماره مسلسل 606
دامنكشان همىشد در شرب « 3 » زركشيده * صد ماهر و ز رشكش جيب « 4 » قصب « 5 » دريده
از تاب آتش مى بر گرد عارضش « 6 » خوى * چون قطرههاى شبنم بر برگ گل چكيده
هامش
( 1 ) نيم بسمل حيوانى است كه تازه ذبح شده و در حال جان دادن باشد
( 2 ) در خلخالى و سودى اين چهار بيت اضافه است :گر زانكه رام گردد بخت رميده با من * هم زان دهن بر آرم كام دل رميده
ميلى اگر ندارد بر عارض تو ابرو * پيوسته از چه باشد چون قد من خميده
گر بر لبم نهى لب يابم حيات باقى * آن دم كه جان شيرين باشد بلب رسيده
ما را بضاعت اينست گر در مذاقت افتد * درهاى شعر حافظ بنويس در جريدهو در قدسى و سودى نيز اين دو بيت اضافه آمده :تا كى فروگذارى چون زلف خود دلم را * سرگشته و پريشان اى نور هر دو دويده
در پاى خار هجران افتاده در كشاكش * وز گلبن وصالت هرگز گلى نچيدهضمنا در سودى بجاى ( كز عشوه دل ز حافظ چون . . . ) ، كز عاشقان مسكين دلبردهاى بديده ، آمده است .
( 3 ) پارچه كتانى نازك و لطيف كه در قديم از آن پيراهن و دستار درست مىكردند .
( 4 ) گريبان و يقه
( 5 ) قصب جامهاى از كتان و ابريشم
( 6 ) خوى يعنى عرق انسان يا حيوانات