گفتى سخن خود را با يار ببايد گفت * اى كاش توانستم گفتن سخنى با او
بدگوى تو آن باشد كز يار كند منعت * گر يار نكو باشد مشنو سخن بدگو
با ما به ازين مىباش تا راز نگردد فاش * نبود بد اگر باشى با دلشدگان يكرو
استاد غزل سعديست پيش همهكس اما * دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو
[ 413 خط عذار يار كه بگرفت ماه ازو ]
11 شماره مسلسل 589
خط عذار يار كه بگرفت ماه ازو * خوش حلقهايست ليك بدر نيست ره ازو
ابروى دوست گوشهء محراب دولتست * آنجا بساى چهره و حاجت بخواه ازو
اى جرعه نوش مجلس جم سينه پاك دار * كآيينهايست جام جهانبين كه آه ازو
شيطان غم « 1 » هر آنچه تواند بگو بكن * من بردهام ببادهفروشان پناه ازو
كردار اهل صومعهام كرد مىپرست * اين دوده « 2 » كه نامهء من شد سياه ازو
ساقى چراغ مى بره آفتاب دار * گو برفروز مشعلهء صبحگاه ازو
آبى بروز نامهء اعمال ما فشان * بتوان مگر سترد حروف گناه ازو
آيا درين خيال كه دارد گداى شهر * روزى بود كه ياد كند پادشاه ازو
حافظ كه ساز مطرب عشاق راست كرد * خالى مباد عرصهء اين بزمگاه ازو
[ 414 گلبن عيش مىدمد ساقى گلعذار كو ]
12 شماره مسلسل 590
گلبن عيش مىدمد ساقى گلعذار كو * باد بهار مىوزد بادهء خوشگوار كو
هر گل نو ز گلرخى ياد همىدهد ولى * گوش سخن شنو كجا ، ديدهء اعتبار كو
هامش
( 1 ) در بعضى نسخ سلطان غم نوشتهاند ولى چون اعمال بد و شوم را بشيطان نسبت مىدهند و براى هر عمل ناپسندى هم شيطانى قائل بودهاند و غم هم چيز خوبى نيست لذا شيطان غم به نظر صحيحتر مىرسد .
( 2 ) هم به معناى خانواده و طايفه است كه همان طايفه صوفيان باشد و هم ماده سياهرنگ كه از سوختن هيزم و ذغال حاصل شود و از آن مركب سازند .