حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز * حاجت آن به كه بر قاضى حاجات بريم [ 1 ]
[ 372 بگذار تا بشارع ميخانه بگذريم ]
78 شماره مسلسل 532
بگذار تا بشارع ميخانه بگذريم * كز بهر جرعهاى همه محتاج آن دريم
جائى كه تخت و مسند جم مىرود بباد * گر غم خوريم خوش نبود به كه مىخوريم
روز نخست چون دم رندى زديم و عشق * شرط آن بود كه جز ره اين شيوه نسپريم
تا بو كه دست در كمر او توان زدن * در خون دل نشسته چو ياقوت احمريم « 1 »
واعظ مكن نصيحت شوريدگان كه ما * با خاك كوى دوست بفردوس ننگريم
زان پيشتر كه عمر گرانمايه بگذرد * بگذار تا مقابل روى تو بگذريم « 2 »
چون صوفيان به حالت رقصند در سماع « 3 » * ما نيز هم به شعبده دستى برآوريم
از جرعه تو خاك زمين قدر لعل يافت * بيچاره ما كه پيش تو از خاك كمتريم
حافظ چو ره بكنگرهء كاخ وصل نيست * با خاك آستانهء اين در بسربريم
[ 374 بيا تا گل برافشانيم و مى در ساغر اندازيم ]
79 شماره مسلسل 533
بيا تا گل برافشانيم و مى در ساغر اندازيم * فلك را سقف بشكافيم و طرحى نو دراندازيم
اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد * من و ساقى بهم سازيم و بنيادش براندازيم « 4 »
چو در دستت رودى خوش بزن مطرب سرودى خوش « 5 » * كه دستافشان غزلخوانيم و پاكوبان سراندازيم
صبا خاك وجود ما بدان عالىجناب انداز * بود كان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازيم
هامش
[ 1 ] پاورقى غزل 77 - اين بيت در خلخالى اضافى است كه گويا از سودى اقتباس كرده است و جايش قبل از بيت دوم استگوش بستيم ز افسانه زاهد رستيم * چند چون بىخبران ننگ خرافات بريم
( 1 ) احمر يعنى سرخ و قرمز
( 2 ) خلخالى گويد اين مصرع مطلع غزلى از سعديست
( 3 ) در بعضى نسخ مقتدا .
( 4 ) در سودى : من و ساقى بهم تازيم
( 5 ) در سودى ، بگو مطرب سرودى خوش