[ 316 زلف بر باد مده تا ندهى بر بادم ]
8 شماره مسلسل 362
زلف بر باد مده تا ندهى بر بادم * ناز بنياد مكن تا نكنى بنيادم
رخ بر افروز كه فارغ كنى از برگ گلم * قد بر افراز كه از سرو كنى آزادم
زلف را حلقه مكن تا نكنى در بندم * طره را تاب مده تا ندهى بر بادم
شهرهء شهر مشو تا ننهم سر در كوه * شور شيرين منما تا نكنى فرهادم
مى مخور با دگران تا نخورم خون جگر * سر مكش تا نكشد سر بفلك فريادم
چون فلك جور مكن تا نكشى عاشق را * رام شو تا بدمد طالع فرخزادم
سرم از دست بشد وصل تو ننمود جمال * دست گيرم كه ز هجر تو ز پا افتادم
يار بيگانه مشو تا نبرى از خويشم * غم اغيار مخور تا نكنى ناشادم
رحم كن بر من مسكين و بفريادم رس * تا به خاك در آصف نرسد فريادم
شمع هر جمع مشو ورنه بسوزى ما را * يا دهر قوم مكن تا نروى از يادم
حافظ از جور تو حاشا كه بنالد روزى * من از آن روز كه در بند توام آزادم « 1 »
[ 317 فاش مىگويم و از گفتهء خود دلشادم ]
9 شماره مسلسل 463
فاش مىگويم و از گفتهء خود دلشادم * بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق * كه درين دامگه حادثه چون افتادم
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود * آدم آورد درين دير خرابآبادم
سايهء طوبى و دلجوئى حور و لب حوض * بهواى سر كوى تو برفت از يادم
نيست بر لوح دلم جز الف قامت يار * چكنم حرف دگر ياد نداد استادم
كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت * يا رب از مادر گيتى بچه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در ميخانهء عشق * هر دم آيد غمى از نو بمباركبادم
گر خورد خون دلم مردمك ديده رواست * كه چرا دل به جگر گوشهء مردم دادم
هامش
( 1 ) اين مصرع مال سعدى است كه بيت كامل آن اينست :من از آنروز كه در بند توام آزادم * پادشاهم كه بدست تو اسير افتادم