ماجراى من و معشوق مرا پايان نيست * هر چه آغاز ندارد نپذيرد انجام
چشم خونبار مرا خواب نه در خور باشد * من له يقتل داء دنف كيف ينام « 1 »
تو ترحم نكنى بر من بيدل دانم * ذاك دعواى و ها انت و تلك الايام « 2 »
گل ز حد برد تنعم ز كرم رخ بنماى * سرو مىنازد و خوش نيست خدا را بخرام
مرغ روحم كه همىزد ز سر سدره صفير * عاقبت دانهء خال تو فكندش در دام
زلف دلدار چو زنار همىفرمايد * برو اى شيخ كه شد بر تنم اين خرقه حرام
حافظ ار ميل بابروى تو دارد شايد * جاى در گوشهء محراب كنند اهل كلام
[ 314 دوش بيمارى چشم تو ببرد از دستم ]
5 شماره مسلسل 459
دوش بيمارى چشم تو ببرد از دستم * ليكن از لطف لبت صورت جان مىبستم
عشق من با خط مشكين تو امروزى نيست * ديرگاهيست كزين جام هلالى مستم
عافيت چشم مدار از من ميخانهنشين * كه دم از خدمت رندان زدهام تا هستم
در ره عشق از آن سوى فنا صد خطرست * تا نگوئى كه چو عمرم بسرآمد رستم
بوسه بر درج عقيق تو حلالست مرا * كه به افسوس و جفا عهد وفا نشكستم
بعد از اينم چه غم از تير كجانداز حسود * چون بمحبوب كمان ابروى خود پيوستم
از ثبات خودم اين نكته خوش آمد كه بجور * بر سر كوى تو از پاى طلب ننشستم
صنمى لشكريم غارت دل كرد و برفت * آه اگر عاطفت شاه نگيرد دستم
رتبت دانش حافظ بفلك بر شده بود * كرد غمخوارى بالاى بلندت پستم
[ 315 به غير آنكه بشد دين و دانش از دستم ]
6 شماره مسلسل 460
به غير آنكه بشد دين و دانش از دستم * دگر بگو كه ز عشقت چه طرف بربستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد بباد * به خاك پاى عزيزت كه عهد نشكستم
چو ذره گرچه حقيرم ببين بدولت عشق * كه در هواى رخت چون به مهر پيوستم
هامش
( 1 ) چه مىشود بر كسى كه از درد كشته مىشود و سخت بيمار است چگونه بخوابد
( 2 ) اينست دعوى من و اين تو هستى و اينست روزگار من .