پاك كن چهرهء حافظ بسر زلف ز اشك * ورنه اين سيل دمادم ببرد بنيادم
[ 318 مرا مىبينى و هر دم زيادت مىكنى دردم ]
10 شماره مسلسل 464
مرا مىبينى و هر دم زيادت مىكنى دردم * ترا مىبينم و ميلم زيادت مىشود هر دم
ز سامانم نمىپرسى نمىدانم چه سردارى * بدرمانم نمىكوشى نمىدانى مگر دردم
نه راهست اينكه بگذارى مرا بر خاك و بگريزى * گذارى آر ، و بازم پرس تا خاك رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاك و آن دم هم * چو بر خاكم گذار آرى بگيرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم دم « 1 » مىدمى تا كى * دمار از من برآوردى نمىگوئى برآوردم
شبى دل را به تاريكى ز زلفت بازمىجستم * رخت مىديدم و جامى ز لعلت بازميخوردم
كشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گيسويت * نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا كردم
بعزم سبزه و صحرا چو مىگردى روان بىما * سرشك سرخ مىگردد روان بر چهره زردم
تو خوش مىباش با حافظ برو گو خصم جان ميده * چو گرمى از تو مىبينم چه باك از خصم دم سر دم
[ 319 سالها پيروى مذهب رندان كردم ]
11 شماره مسلسل 465
سالها پيروى مذهب رندان كردم * تا به فتواى خرد حرص به زندان كردم
من بسر منزل عنقا نه به خود بر دم راه * قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم
از خلاف آمد « 2 » عادت بطلب كام ، كه من * كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم
سايهاى بر دل ريشم فكن اى گنج مراد * كه من اين خانه به سوداى تو ويران كردم
توبه كردم كه نبوسم لب ساقى و كنون * مىگزم لب كه چرا گوش بنادان كردم
نقش مستورى و مستى نه بدست من و تست * آنچه استاد ازل گفت بكن آن كردم
هامش
( 1 ) بمعنى فريب دادن ، خدعه كردن ، و اصولا « دم دميدن » يعنى افسونگرى و فريفتن .
( 2 ) فال بد آمدن ، خلاف آمدن ، مخالف .