كجا روم چكنم حال دل كرا گويم * كه داد من بستاند دهد جزاى فراق
ز درد و هجر و فراقم دمى خلاصى نيست * خداى را بستان داد و ده سزاى فراق
فراق را بفراق تو مبتلا سازم * چنان كه خون بچكانم ز ديدههاى فراق
من از كجا و فراق از كجا و غم ز كجا * مگر كه زاد مرا مادر از براى فراق
بداغ عشق تو حافظ چو بلبل سحرى * زند بروز و شبان خونفشان نواى فراق « 1 »
[ 298 مقام امن و مى بىغش و رفيق شفيق ]
3 شماره مسلسل 435
مقام امن و مى بىغش و رفيق شفيق * گرت مدام ميسر شود زهى توفيق
جهان و كار جهان جمله هيچ در هيچست « 2 » * هزار بار من اين نكته كردهام تحقيق
دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم * كه كيمياى سعادت رفيق بود رفيق
بمأمنى رو و فرصت شمر غنيمت وقت * كه در كمينگه عمرند قاطعان طريق
كجاست اهل دلى تا كند دلالت خير * كه ما بدوست نبرديم ره به هيچ طريق
حلاوتى كه ترا در چه زنخدانست * بكنه او نرسد صدهزار فكر عميق
اگر چه موى ميانت بچون منى نرسد * خوش است خاطرم از فكر اين خيال دقيق
اگر برنگ عقيقست اشك من چه عجب * كه مهر خاتم لعل تو هست همچو عقيق « 3 »
بيا كه توبه ز لعل نگار و خندهء جام * تصوريست كه عقلش نمىكند تصديق
بخنده گفت كه حافظ غلام طبع توام * ببين كه تا بچه حدم همىكند تحميق « 4 »
هامش
( 1 ) در سودى مقطع چنين است :بداغ عشق چو حافظ از اين جهت شب و روز * به بلبلان سحر مىزنم نواى فراق( 2 ) در بعضى نسخ نوشته « پيچ در پيچ »
( 3 ) در پژمان اين بيت چنين استاز آن برنگ عقيقست اشك من همهوقت * كه مهر خاتم چشم منست همچو عقيق( 4 ) احمق شمردن ، نسبت حماقت به كسى دادن . در يكتائى اين بيت و بيت پنجم الحاقى ذكر شده است :فداى غمزهء ساقى هزار جان آن دم * كه تر كند لب لعل از شراب همچو عقيق