حرف « ق » 3 غزل
[ 297 زبان خامه ندارد سر بيان فراق ]
1 شماره مسلسل 433
زبان خامه ندارد سر بيان فراق * و گرنه شرح دهم با تو داستان فراق
رفيق خيل « 1 » خياليم و همركيب « 2 » شكيب « 3 » * قرين محنت و اندوه و همقران « 4 » فراق
دريغ مدت عمرم كه بر اميد وصال * بسررسيد و نيامد بسر زمان فراق
سرى كه بر سر گردون بفخر مىسودم * بر آستان كه نهادم بر استان فراق
چگونه باز كنم بال در هواى وصال * كه ريخت مرغ دلم پر در آشيان فراق
ز سوز شوق دلم شد كباب دور از يار * مدام خون جگر مىخورم ز خوان فراق
بسى نمانده كه كشتى عمر غرق شود * ز موج شوق تو در بحر بيكران فراق
فلك چو ديد سرم را اسير « 5 » چنبر عشق * ببست گردن صبرم به ريسمان فراق
كنون چه چاره كه در بحر غم بگردابى * فتاده كشتى صبرم ز بادبان فراق
چگونه دعوى وصلت كنم بجان كه شدست * تنم وكيل قضا و دلم ضمان « 6 » فراق
فراق و هجر كه آورد در جهان يا رب * كه روى هجر سيه باد و خانمان فراق
بپاى شوق گر اين ره بسرشدى حافظ * بدست هجر ندادى كسى عنان فراق
[ مباد كس چو من خسته مبتلاى فراق ]
2 * شماره مسلسل 434
مباد كس چو من خسته مبتلاى فراق * كه عمر من همه بگذشت در بلاى فراق
غريب و عاشق و بيدل فقير و سرگردان * كشيده محنت ايام و دردهاى فراق
اگر بدست من افتد فراق را بكشم * به آب ديده دهم باز خونبهاى فراق
هامش
( 1 ) خيل بمعنى گروه سواران و حتى گروه اسبان است
( 2 ) هم ركيب يعنى هم سفر ، همپالگى ، دو نفرى كه با هم سوار يك اسب شده باشند در بعضى نسخ بجاى « هم ركيب » همنشين ، ذكر شده است .
( 3 ) صبر و آرام .
( 4 ) انيس و مونس .
( 5 ) چنبر يعنى حلقه .
( 6 ) . . . . .