حرف « غ » داراى يك غزل
[ 295 سحر چو بلبل بيدل شدم دمى در باغ ]
1 [ 1 ] شماره مسلسل 430
سحر چو بلبل بيدل شدم دمى در باغ * كه تا ببوى گلستان كنم علاج دماغ
به چهرهء گل سورى نگاه مىكردم * كه بود در شب تيره به روشنى چو چراغ
گشاده نرگس رعنا بحسرت آب از چشم * نهاده لاله ز سودا بجان و دل صد داغ
زبان كشيده چو تيغى به سرزنش سوسن * دهان گشاده شقايق چو مردم ايغاغ « 1 »
يكى چو بادهپرستان صراحى اندر دست * يكى چو ساقى مستان به كف گرفته اياغ « 2 »
چنان بحسن و جوانى خويشتن مغرور * كه داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ
نشاط و عيش و جوانى چو گل غنيمت دان * كه حافظا نبود بر رسول غير بلاغ « 3 »
هامش
( 1 ) ايغاغ يعنى نمام و سخن چين ، ايغاغ را ايقاق هم نويسند و لغت تركى يا مغولى است
( 2 ) اياغ بمعنى پياله شرابخوارى
( 3 ) رساندن پيام .
[ 1 ] پاورقى غزل 1 در سودى بجاى ايغاغ ايفاغ بفتح همزه وفا آورده كه بمعنى غماز و هرزهگو است .