حرف « ف » داراى 2 غزل
[ 296 طالع اگر مدد كند دامنش آورم به كف ]
1 شماره مسلسل 431
طالع اگر مدد كند دامنش آورم به كف * گر بكشم زهى طرب ور بكشد زهى شرف
طرف كرم ز كس نبست اين دل پراميد من * گرچه صبا همىبرد قصهء من بهر طرف
چند بناز پرورم مهر بتان سنگدل * ياد پدر نمىكنند اين پسران ناخلف
از خم ابروى توام هيچ گشايشى نشد * وه كه درين خيال كج عمر عزيز شد تلف
من به خيال زاهدى گوشهنشين و طرفه آنك * مغبچهاى ز هر طرف مىكشدم بچنگ و دف
ابروى دوست كى شود دستكش خيال من * كس نزدست از اين كمان تير مراد بر هدف
بىخبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل « 1 » * مست رياست محتسب باده بنوش و لا تخف « 2 »
صوفى شهر بين كه چون لقمهء شبهه مىخورد * پاردمش « 3 » دراز باد اين حيوان خوش علف
من بكدام دلخوشى مىخورم و طرب كنم * كز پس و پيش خاطرم لشكر غم كشيده صف
حافظ اگر قدم نهى در ره خاندان بصدق * بدرقهء رهت شود همت شحنهء نجف « 4 »
[ دل در قفس تو رام شد حيف ]
2 * [ 1 ] شماره مسلسل 432
دل در قفس تو رام شد حيف * مرغ دل اسير دام شد حيف
لطف تو به بنده بود مخصوص * اكنون لطف تو عام شد حيف
گويند رقيب را سگ يار * او را سگ يار نام شد حيف
كام از لب تو گرفته اغيار * دشمن ز تو دوستكام شد حيف
در هجر گذشت عمر حافظ * بىوصل تو روز و شام شد حيف
هامش
( 1 ) چيزى نگو
( 2 ) نترس
( 3 ) پاردمش يعنى پالدم و بمعنى تسمهاى كه در عقب پالان حيوان باركش قرار دارد و زير دم حيوانات مىافتد تا از جلو رفتن پالان جلوگيرى كند
( 4 ) داروغه ، و از شحنهء نجف غرض حضرت امير است .
[ 1 ] پاورقى غزل 2 اين غزل در يكتائى مندرج و مدعيست كه از حافظ نيست و نمىگويد از كيست .