دهان تنگ تو دلخواه جان حافظ شد * بجان بود خطرم زين دل محالانديش
[ 291 ما آزمودهايم درين شهر بخت خويش ]
22 شماره مسلسل 411
ما آزمودهايم درين شهر بخت خويش * بايد برون كشيد ازين ورطه « 1 » رخت خويش
از بس كه دست مىگزم و آه مىكشم * آتش زدم چو گل بتن لختلخت خويش
دوشم ز بلبلى چه خوش آمد كه مىسرود * گل گوش پهن كرده ز شاخ درخت خويش
كاى دل صبور باش كه آن يار تندخوى * بسيار تند روى نشيند ز بخت خويش
گر موج خيز حادثه سر بر فلك زند * عارف به آب تر نكند رختوپخت « 2 » خويش
وقتست كز فراق تو و سوز اندرون * آتش درافكنم به همه رختوپخت خويش
خواهى كه سخت و سست جهان بر تو بگذرد * بگذر ز عهد سست و سخنهاى سخت خويش
اى حافظ ار مراد ميسر شدى مدام * جمشيد نيز دور نماندى ز تخت خويش
[ گرم قبول كنى ور برانى از در خويش ]
23 * شماره مسلسل 412
گرم قبول كنى ور برانى از در خويش * نگردم از تو جدا ور فدا كنم سر خويش
بعشق روى تو گفتم كه جان برافشانم * دگر بشرم درافتادم از محقر خويش
تو دانى ار بنوازى و گر برنجانى * چنان كه در دلت آيد برأى انور خويش
مرا نصيحت بيگانه منفعت نكند * چو راضيم كه جفا بينم از ستمگر خويش
اگر برابر خويشم به حكم بگذارى * خيال روى تو نگذارم از برابر خويش
حديث صبر من از روى تو همان مثلست * كه صبر طفل بشير ، از كنار مادر خويش
نظر بجانب ما كن كه منّتست و ثواب * كه هيچ خلق نبينى بحسن منظر خويش
چه بر سر آمدم از شوق غالبا دانى * همانكه مورچه را بر سرآمد از پر خويش « 3 »
هامش
( 1 ) ورطه يعنى گرداب و محل هلاك .
( 2 ) رختوپخت دو لغت مترادف هستند مثل كار و بار ، فلان و به همان ، كه « پخت » همان معنى « رخت » را در بردارد .
( 3 ) مثل قديمى است : مورچه كه اجلش برسد پر درمىآورد ، غرض اينست كه مىميرد .