[ 289 مجمع خوبى و لطفست عذار چو مهش ]
20 شماره مسلسل 409
مجمع خوبى و لطفست عذار چو مهش * ليكنش مهر و وفا نيست خدايا بدهش
دلبرم شاهد و طفلست ببازى روزى * بكشد زارم و در شرع نباشد گنهش
چاردهساله بتى چابك و شيرين دارم * كه بجان حلقهبهگوشست مه چاردهش
من همان به كه از و نيك نگهدارم دل * كه به دو نيك نديدست و ندارد نگهش
بوى شير ، از لب همچون شكرش مىآيد * گرچه خون مىچكد از شيوهء چشم سيهش
در پى آن گل نورسته دل ما يا رب * خود كجا شد كه نديديم درين چندگهش
يار دلدار من ار قلب بدينسان شكند * ببرد زود به سردارى خود « 1 » پادشهش
جان به شكرانه كنم صرف گر آن دانهء در * صدف ديدهء حافظ شود آرامگهش
[ بجد و جهد چو كارى نمىرود از پيش ]
21 * شماره مسلسل 410
بجد و جهد چو كارى نمىرود از پيش * بكردگار رها كرده به مصالح خويش
بپادشاهى عالم فرونيارد سر * اگر ز سرّ قناعت خبر شود درويش
ز سنگ تفرقه خواهى كه منحنى نشوى * مشو بسان ترازو تو در پى كموبيش
رياى زاهد سالوس « 2 » جان من فرسود * قدح بيار و بنه مرهمى بر اين دل ريش
بنوش باده كه قسّام صنع « 3 » قسمت كرد * در آفرينش ز انواع نوشدارو و نيش
ريا « 4 » حلال شمارند و جام باده حرام * زهى طريقت و ملت زهى شريعت و كيش
بدلربائى اگر خود سرآمدى چه عجب * كه نور حسن تو بود از اساس عالم بيش
هامش
( 1 ) در بعضى نسخ بجاى « به سردارى خود » ، جاندارى خود نوشته شده است و جاندار يعنى سرباز و سلاحى و محافظ .
( 2 ) سالوس يعنى چرب زبان و فريبنده .
( 3 ) صنع بمعنى ساختن و آفريدن و بمعنى رزق و احسان و نيكى نيز هست .
( 4 ) عقيده دارم كه « ريا » صحيح است و در قدسى هم ريا آمده ولى در اغلب نسخ و در افواه عامه « ربا » است .