آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست * هر كجا هست خدايا بهسلامت دارش
اگر از وسوسهء نفس و هوى دور شوى * بىشكى ره ببرى در حرم ديدارش
اى كه از كوچهء معشوقهء ما مىگذرى * بر حذر باش « 1 » كه سر مىشكند ديوارش
صحبت عافيتت گرچه خوش افتاد اى دل * جانب عشق عزيزست فرومگذارش
صوفى سرخوش ازين دست كه كج كرد كلاه * به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ كه بديدار تو خوگر شده بود * نازپرورد وصالست مجو آزارش
[ 278 شراب تلخ مىخواهم كه مردافكن بود زورش ]
8 شماره مسلسل 397
شراب تلخ مىخواهم كه مردافكن بود زورش * كه تا يكدم بياسايم ز دنيا و شر و شورش
بياور مى كه نتوان شد ز مكر آسمان ايمن * به لعب « 2 » زهره چنگى و مريخ « 3 » سلحشورش
كمند صيد بهرامى بيفكن جام جم بردار * كه من پيمودم اين صحرا نه بهرامست و نه گورش
نظر كردن به درويشان منافى با بزرگى نيست * سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
بيا تا در مى صافيت راز دهر بنمايم * به شرط آنكه ننمائى بكجطبعان دل كورش
شراب لعل مىنوشم من از جام زمردگون * كه زاهد افعى وقتست و مىسازم بدان ، كورش
سماط « 4 » دهر دونپرور ندارد شهد آسايش * مذاق « 5 » حرص و آز اى دل بشوى از تلخ و از شورش
كمان ابروى جانان نمىپيچد سر از حافظ * و ليكن خنده مىآيد بر اين بازوى بىزورش
[ 279 خوشا شيراز و وضع بىمثالش ]
9 شماره مسلسل 398
خوشا شيراز و وضع بىمثالش * خداوندا نگه دار از زوالش
ز ركناباد ما صد لوحش الله « 6 » * كه عمر خضر مىبخشد زلالش
هامش
( 1 ) در قدسى و بعضى نسخ ديگر بجاى « بر حذر باش » ، باخبر باش ، نوشتهاند كه قابل قبول است .
( 2 ) بازى
( 3 ) در بعضى نسخ بجاى مريخ بهرام ، نوشته ، كه آن هم خداى جنگ مىباشد
( 4 ) سماط ، بمعنى بساط و سفره و همچنين بمعنى رده و صف و رسته نيز آمده است .
( 5 ) طعم - ذوق - مركز ذائقه .
( 6 ) وحشت ندهد او را خدا