[ نيستى گر عاشقى را عاشقى همراه گير ]
24 * [ 1 ] شماره مسلسل 365
نيستى « 1 » گر عاشقى را عاشقى همراه گير * پاى بر فرق خداوند كلاه و جاه گير
پاى غيرت بر سر درويش هستى جوى زن * داغ حسرت بر دل ديندار دنيا خواه گير
ز آسمان همت درآموز و تواضع از زمين * مردمى از مهر جوى و نور مهر از ماه گير
تا كى از تردامنى در منصب احوال و جاه * رو چو مردان حلقهء درگاه شاهنشاه گير
گر چو شاهان بر سرير ملك نتوانى نشست * رو چو فراشان طناب خيمه و خرگاه گير
عشق گويد روز و شب در بند هر تردامنى « 2 » * گر تو مرد راه مائى هان سبكتر راه گير
تا بكى از لا سخن گوئى بيا اى حافظا * اين زمان فتراك عشق از روى الا الله گير « 3 »
هامش
( 1 ) در پژمان و يكتائى بجاى نيستى ، پيشيى ، ذكر شده است
( 2 ) بدنام - آلوده فاسق و فاجر
( 3 ) در يكتائى مصرع چنين است : اين زمان فتراك سرّ عشق الا الله گير .
[ 1 ] پاورقى غزل 24 - خلخالى فقط مطلع آن را ذكر نموده و احتمال قوى دادهاند كه از حافظ نباشد .