گفتم اسرار غمت هر چه بود گويم فاش * صبر از اين بيش ندارم چكنم تا كى و چند
مكش آن آهوى مشكين مرا اى صياد * شرم از آن چشم سيه دار و مبندش بكمند
من خاكى كه از اين در نتوانم برخاست * از كجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
جز بزلف تو ندارد دل عاشق ميلى * آه از اين دل كه به صد بند نمىگيرد پند
بازمستان دل از آن گيسوى مشكين عاشق * زانكه ديوانه همان به كه بماند در بند
شب و روزت بدعا عاشق بيدل گويد * كه مبيناد سهى قامتت از دهر گزند
چون غزلهاى تر و دلكش حافظ شنود * گر كماليش بود شعر نگويد بخجند « 1 »
[ در خرابات عشق مستانند ]
128 * [ 1 ] شماره مسلسل 270
در خرابات عشق مستانند * كز شراب الست غلتانند
دل و دين را به جرعهاى بدهند * دو جهان را به هيچ نستانند
اى گرفتار عقل و دين و هوس * دور ازين رهگذر كه مستانند
برو اى بىخبر كه معذورى * عاشقان قدر عاشقان دانند
تو چه دانى كه عاشقان چونند * اصل قل يا عبادى ايشانند
ايمن از بيم و فارغ از اميد * اين چنين بو العجب حريفانند
حافظا بعد ازين سخن كم گوى * كه جماعت همه عزيزانند
[ 195 غلام نرگس مست تو تاجدارانند ]
129 * شماره مسلسل 271
غلام نرگس مست تو تاجدارانند * خراب بادهء لعل تو هوشيارانند
ترا صبا و مرا آب ديده شد غمّاز « 2 » * و گرنه عاشق و معشوق رازدارانند
هامش
( 1 ) مقصود كمال خجندى شاعر معاصر حافظ مىباشد .
( 2 ) سخن چين
[ 1 ] پاورقى غزل 128 - اين غزل در يكتائى هست ولى از حافظ نمىداند و مقصود از قل يا عبادى رابطه خدا و بندگان را كه به منزله عاشق و معشوق هستند مىرساند .