غلام همت آن رند عافيت سوزم * كه در گدا صفتى كيمياگرى داند
مدار « 1 » نقطه بينش « 2 » ز خال تست مرا * كه قدر گوهر يكدانه گوهرى داند
بباختم دل ديوانه و ندانستم * كه آدمى بچهاى شيوهء پرى داند
بقد و چهره هر آنكس كه شاه خوبان شد * جهان بگيرد اگر دادگسترى داند
وفاى عهد نكو باشد ار بياموزى * و گرنه هر كه تو بينى ستمگرى داند
تو بندگى چو گدايان به شرط مزد مكن * كه خواجه خود روش بندهپرورى داند
ز شعر دلكش حافظ كسى شود آگاه * كه لطف طبع و سخن گفتن درى « 3 » داند [ 1 ]
[ 178 هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند ]
105 شماره مسلسل 247
هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند * و آنكه اين كار ندانست در انكار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عيب مكن * شكر ايزد كه نه در پردهء پندار « 4 » بماند
صوفيان و استدند از گرو مى همه رخت * خرقهء ماست كه در خانهء خمّار بماند
خرقهپوشان همگى مست گذشتند و گذشت « 5 » * قصهء ماست كه در هر سر بازار بماند
داشتم دلقى و صد عيب مرا مىپوشيد * خرقه رهن مى و مطرب شد و زنّار بماند
از صداى سخن عشق نديدم خوشتر * يادگارى كه درين گنبد دوّار بماند
هر مى لعل كزان جام بلورين ستدم * آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
هامش
( 1 ) مدار يعنى محل دور زدن
( 2 ) نقطه بينش يعنى مردمك چشم
( 3 ) درى زبان فارسى فصيح مىباشد .
( 4 ) تكبر و عجب ، فكر و خيال
( 5 ) در بعضى نسخ اين مصرع چنين است :
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد
[ 1 ] پاورقى غزل 104 - مسلما اين غزل را حافظ قبل از 760 سروده چون معين الدين يزدى در تاريخ ، مواهب الهى ، آن را ذكر كرده است ( هاشم رضى ) ولى دكتر غنى معتقد است كه حافظ اين غزل را در خلال سالهاى 765 و 767 كه اجبارا شاه شجاع شيراز را ترك و شاه محمود بر شيراز مسلط شده گفته است .