گر جهان روشنى از پرتو خورشيد گرفت * چشم عشّاق بديدار تو روشن باشد
يار چون لطف و مراعات كند ياران را * دوستان را چه غم از طعنهء دشمن باشد
چون كند غمزهء قتّال خوشت دست بتيغ * زير پاى تو هزاران سر بىتن باشد
بگذر از هر چه تو دارى كه حجابيست عظيم * در ره او همه گر يكسر سوزن باشد
حاجت خويش كند عرض دل حاجتمند * با دهاى « 1 » تو اگر حاجت گفتن باشد
ما چو زلف تو نپيچيم سر از تيغ و سنان * غمزهء شوخ ترا گر سر كشتن باشد
سوخت گر خشك و تر حافظ شيراز چه باك * عاشق سوختهدل سوخته خرمن باشد [ 1 ]
[ 160 خوشست خلوت اگر يار يار من باشد ]
86 شماره مسلسل 228
خوشست خلوت اگر يار يار من باشد * نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم * كه گاهگاه بر او دست اهرمن « 2 » باشد
روا مدار خدايا كه در حريم وصال * رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد
هماى گو مفكن سايهء شرف هرگز * بر آن ديار كه طوطى كم از زغن « 3 » باشد
بيان شوق چه حاجت كه سوز آتش دل * توان شناخت ز سوزى كه در سخن باشد
هواى كوى تو از سر نمىرود ما را * غريب را دل سرگشته با وطن باشد
هامش
( 1 ) زيركى ، تيزهوشى .
( 2 ) اشاره به داستان حضرت سليمان و اهرمن است كه در مقام غلبهء موقت باطل بر حق به اين حكايت اشاره كنند كه چنين است :
پيش حضرت سليمان انگشترى بود كه از اثرش تمام جن و انس مسخر وى بودند - يكدفعه شيطان آن را به حيله ربود و در آن هنگام تمام سلطنت و حشمت و بزرگى بر جهان از دست سليمان بدر رفت تا اين حد كه از راه ماهىفروشى زندگىاش را تأمين مىنمود ، و خواجه مىگويد « من آن انگشتر را كه گاهى بدست شيطان بيفتد به پشيزى هم نمىخرم »
( 3 ) زاغ
[ 1 ] پاورقى غزل 85 - اين غزل در يكتائى هست ، در سودى و قدسى نيست .