لسان سوسن « 1 » اگر ده زبان شود حافظ * چو غنچه پيش تواش مهر بر دهن باشد
[ چو رويت مهر و مه تابان نباشد ]
87 * شماره مسلسل 229
چو رويت مهر و مه تابان نباشد * چو قدت سرو در بستان نباشد
چو لعل و لؤلؤت « 2 » در دلفروزى * در دريا و لعل كان نباشد
ميان خط سبزت لعل نوشين * عجب گر چشمهء حيوان نباشد
چو قندت پستهوش خندد به حالم * چرا بادام من خندان « 3 » نباشد
سواد زلف تو كفريست دل را * كه روشنتر از آن ايمان نباشد
به تو نسبت نباشد هيچ تن را * نه تن باللّه كه مثلت جان نباشد
اگر چه هست شيرين شعر حافظ * چو لعل خسرو خوبان نباشد
[ 161 كى شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد ]
88 شماره مسلسل 230
كى شعر تر « 4 » انگيزد خاطر كه حزين باشد * يك نكته درين معنى گفتيم و همين باشد
از لعل تو گر يابم انگشترى زنهار « 5 » * صد ملك سليمانم در زير نگين باشد
غمناك نبايد بود از طعن حسود اى دل * شايد كه چو وابينى « 6 » خير تو در اين باشد
هر كو نكند فهمى زين كلك خيالانگيز * نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد « 7 »
جام مى و خون دل هريك به كسى دادند * در دايرهء قسمت اوضاع چنين باشد
در كار گلاب و گل حكم ازلى اين بود * كان شاهد بازارى وين پردهنشين باشد
هامش
( 1 ) گل سوسن به رنگهاى مختلف داراى برگهاى سبزى است كه گويند سفيد آن داراى ده زبان مىباشد .
( 2 ) لب و دندان مقصود است .
( 3 ) در قدسى گريان است .
( 4 ) تر يعنى خوش
( 5 ) امان دادن به كسى يا خواستن از كسى
( 6 ) بازبينى
( 7 ) در بعضى نسخ اين مصرع چنين است : نقشش بتراش ار خود صورتگر چين باشد - غرض از نقش به حرام به اشخاص بيكاره و هيچكاره و تنبل گويند .