نصيحتگوى رندان را كه با حكم قضا جنگست * دلش بس تنگ مىبينم مگر ساغر نمىگيرد
چه خوش صيد دلم كردى بنازم چشم مستت را * كه كس آهوى وحشى را ازين خوشتر نمىگيرد
سخن در احتياج ما و استغناى معشوقست * چه سود افسونگرى اى دل كه در دلبر نمىگيرد
خدا را رحمى اى منعم كه درويش سر كويت * درى ديگر نمىداند رهى ديگر نمىگيرد
من آن آئينه را روزى بدست آرم سكندروار * اگر مىگيرد اين آتش زمانى درنمىگيرد
به اين شعر تر و شيرين ز شاهنشه عجب دارم * كه سر تا پاى حافظ را چرا در زر نمىگيرد
[ 150 ساقى ار باده ازيندست بجام اندازد ]
66 شماره مسلسل 208
ساقى ار باده ازيندست بجام اندازد * عارفان را همه در شرب مدام اندازد
ور چنين زير خم زلف نهد دانهء خال * اى بسا مرغ خرد را كه به دام اندازد
اى خوشا حالت آن مست كه در پاى حريف * سر و دستار « 1 » نداند كه كدام اندازد
زاهد خام كه انكار مى و جام كند « 2 » * پخته گردد چو نظر بر مى خام اندازد
روز در كسب هنر كوش كه مى خوردن روز * دل چون آينه در زنگ ظلام « 3 » اندازد
آن زمان وقت مى صبح فروغست كه شب * گرد خرگاه « 4 » افق پردهء شام اندازد
باده با محتسب شهر ننوشى زنهار * كه خورد باده و سنگيت بجام اندازد
حافظا سر بكله گوشهء خورشيد برآر * بختت ار قرعه بدين ماه تمام اندازد
[ بجام وصل جانان چشمهء كوثر نمىارزد ]
67 * شماره مسلسل 209
بجام وصل جانان چشمهء كوثر نمىارزد * كه عالم پيش سرمستان بيك ساغر نمىارزد
ز بهر چشمهء حيوان مرو چندين به تاريكى * بدين سرگشته بودن ملك اسكندر نمىارزد
بجام مى گرو كن خرقهء پشمينهء صوفى * كز آنكس قلب روى اندود از اين بهتر نمىارزد
مگو حال دل مستان تو با ياران صورت بين * مثل باشد كه گوش خر بسيم و زر نمىارزد
هامش
( 1 ) دستار يعنى عمامه و شال سر
( 2 ) در قدسى و سودى چنين است :
« زاهد خام طمع بر سر انكار بماند »
( 3 ) تاريكى
( 4 ) منزل موقت صحرائى