ز رشگ تار زلف يار ، بر باد سحر مىداد * صبا هر نافهء مشكى كه از تاتار مىآورد
فروغ ماه مىديدم ز بام قصر او روشن * كه روى از شرم آن خورشيد بر ديوار مىآورد
عفا اللّه « 1 » چين ابرويش اگرچه ناتوانم كرد * برحمت هم كمانى بر سر بيمار مىآورد
سراسر بخشش جانان طريق لطف و احسان بود * اگر تسبيح مىفرمود و گر زنّار « 2 » مىآورد
من آن شاخ صنوبر را ز باغ سينه بركندم * كه هر گل كز غمش بشگفت محنت بار مىآورد
ز بيم غارت چشمش دل خونين رها كردم * ولى مىريخت خون و ره بدين هنجار « 3 » مىآورد
خوش آنوقت و خوش آن ساعت كه آن زلف گرهبندش * بدزديدى چنان دلها كه خصم اقرار مىآورد
بقول مطرب و ساقى برون رفتم گهوبىگه * كزان راه گران قاصد خبر دشوار مىآورد
عجب مىداشتم ديشب ز حافظ جام و پيمانه * ولى منعش نمىكردم كه صوفىوار مىآورد [ 1 ]
[ 147 بريد باد صبا دوشم آگهى آورد ]
62 شماره مسلسل 204
بريد « 4 » باد صبا دوشم آگهى آورد * كه روز محنت و غم رو بكوتهى آورد
هامش
( 1 ) خداوند عفوش كند ، و در مصرع دوم غرض از كمان بر سر بيمار آوردن طبق معمول زمان براى بريدن تب بر سر بيمار كمان مىكشيدهاند ( انجوى )
( 2 ) زنار - مطلق هر رشته و مخصوصا رشتهاى صليب دار كه كشيشان نصارا بكمر يا گردن دارند .
( 3 ) هنجار يعنى راه ، جاده و طرز و روش و قاعده ، بمعنى رنگ نيز آمده است .
( 4 ) بريد يعنى قاصد و پيك و چاپار و در بعضى من جمله يكتائى و پژمان و انجوى بجاى بريد نسيم آوردهاند .
[ 1 ] پاورقى غزل 61 - كمان بر سر بيمار آوردن : در قديم براى بريدن تب بيمار چنين مىكردهاند : بهطورىكه بيمار متوجه نشود يك سينى نزديك او نگاه مىداشتهاند و گلولهاى گلين را در چلهء كمان نهاده به سينى مىزده و عقيده داشتهاند هيجان و ترس كه با اين كار غفلتا به بيمار دست مىداده تب او قطع مىشده است اين كار در ايلات جنوب هنوز هم مرسوم است و بدان « سونجىگيرى » گويند ( انجوى ) اما سودى ابرو را بكمان تشبيه كرده و مىگويد براى خوش آمد من كه ناتوانم كرده در عوض ابرويش را به نزد دل بيمار آورده است . در غزل 49 حرف ى بيت پنجم اين موضوع آمده است .