[ ديدمش دوش كه سرمست و خرامان مىرفت ]
92 * [ 1 ] شماره مسلسل 118
ديدمش دوش كه سرمست و خرامان مىرفت * جام مى بر كف و در مجلس رندان مىرفت
چون همىگفتمش اى مونس ديرينهء « 1 » من * سخت مىگفت و دلآزرده پريشان مىرفت
نقش خوارزم و خيال لب جيحون مىبست * با هزاران گله از ملك سليمان « 2 » مىرفت
مىشد آنكس كه چو او جان سخن كس نشناخت * من همىديدم و از كالبدم جان مىرفت
گفتم اكنون سخن خوش كه بگويد با ما * كان شكر لهجهء خوشگوى سخندان مىرفت
لابه « 3 » بسيار نمودم كه مرو سود نداشت * زانكه كار از نظر رحمت يزدان مىرفت « 4 »
پادشاها ز كرم از سر جرمش بگذر * چكند سوخته از غايت حرمان « 5 » مىرفت
قوت شاعرهء من سحر از فرط ملال * متنفر شده از بنده گريزان مىرفت
چون بشد آن صنم از ديدهء حافظ غايب * اشك همواره ز رخساره به دامان مىرفت
[ 88 شنيدهام سخنى خوش كه پير كنعان گفت ]
93 شماره مسلسل 119
شنيدهام سخنى خوش كه پير كنعان « 6 » گفت * فراق يار نه آن مىكند كه بتوان گفت
حديث هول « 7 » قيامت كه گفت واعظ شهر * كنايتيست كه از روزگار هجران گفت
نشان يار سفر كرده از كه پرسم باز * كه هر چه گفت
بريد « 8 » صبا پريشان گفت * فغان كه آن مه نامهربان دشمن دوست « 9 »
به ترك صحبت ياران خود چه آسان گفت
هامش
( 1 ) قديمى
( 2 ) غرض از ملك سليمان « فارس » مىباشد
( 3 ) تضرع و زارى توام با تملق و چاپلوسى
( 4 ) در بعضى نسخ بجاى « رحمت يزدان » رحمت سلطان نوشتهاند
( 5 ) نوميدى .
( 6 ) مقصود از پير كنعان حضرت يعقوب پدر حضرت يوسف است .
( 7 ) ترس و وحشت
( 8 ) بريد يعنى پيك و پست
( 9 ) دشمن دوست يعنى دوستدار دشمن
[ 1 ] پاورقى غزل 92 - اين غزل در قدسى هست و در سودى نيست و بعضى از ناشرين مطلع و مقطع آن را حذف و بعنوان قطعه ياد كردهاند .