دل را كه مرده بود حياتى ز نو رسيد * تا بوئى از نسيم تواش در مشام رفت
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه * رند از ره نياز بدار السلام « 1 » رفت
زاهد تو دان و خلوت تنهائى و نياز * عشّاق را حواله بعيش مدام رفت
نقد « 2 » دلى كه بود مرا صرف باده شد * قلب سياه بود و از آن در حرام رفت « 3 »
ديگر مكن نصيحت حافظ كه ره نيافت * گمگشتهاى كه بادهء نابش بكام رفت « 4 »
[ دردا كه يار در غم و دردم بماند و رفت ]
91 * [ 1 ] شماره مسلسل 117
دردا كه يار در غم و دردم بماند و رفت * ما را چو دود بر سر آتش نشاند و رفت
مخمور باده طربانگيز عشق را * جامى نداد و زهر جدائى چشاند و رفت
چون صيد او شدم من مجروح خسته را * در بحر غم فكند و جنيبت « 5 » براند و رفت
گفتم مگر به حيله بقيدش درآورم * از من رميد و توسن « 6 » بختم رماند و رفت
خون دلم چو در دل من جاى تنگ يافت * گلگون ز راه ديده بصحرا دواند و رفت
چون بنده را سعادت خدمت نداد دست * بوسيد آستانه و خدمت رساند و رفت
گل در حجاب بود كه مرغ سحر گهى * آمد بباغ حافظ و فرياد خواند و رفت
هامش
( 1 ) بهشت
( 2 ) موجودى دل
( 3 ) قلب هم بمعنى دل است و هم بمعنى سكه بد و قلب ، و منظور حافظ اينست كه قلب اگر سياه باشد مانند سكه قلب كه صرف كار حرام يعنى ( شرابخوارى ) مىشود آن هم بدنبال كار حرام مىرود
( 4 ) در بعضى نسخ باده عشقش بجاى نابش آمده .
( 5 ) اسب يدكى را گويند كه پيشاپيش امراء و بزرگان مىكشيدند
( 6 ) توسن ، اسب و ساير حيوانات باركش هستند .
[ 1 ] پاورقى غزل 91 - غزل فوق از ملحقات خلخالى است كه يكتائى مىگويد از حافظ نيست ولى نمىگويد از كيست در سودى هم هست . پژمان صراحتا آن را از خواجوى كرمانى دانسته است .