فقيه مدرسه دى مست بود و فتوى داد * كه مى حرام ولى به ز مال اوقافست
به درد و صاف ترا حكم نيست خوش دركش * كه هرچه ساقى ما ريخت عين الطافست
ببر ز خلق و ز عنقا « 1 » قياس كار بگير * كه صيت « 2 » گوشه نشينان ز قاف تا قافست
حديث مدّعيان و خيال همكاران * همان حكايت زردوز و بوريابافست « 3 »
خموش حافظ و اين نكتهاى چون زر سرخ * نگاه دار كه قلّاب « 4 » شهر صرافست
[ اگر بلطف بخوانى مزيد الطافست ]
35 شماره مسلسل 61
اگر بلطف بخوانى مزيد الطافست * و گر بقهر برانى درون ما صافست
بنامه وصف تو گفتن نه حدّ امكانست * چرا كه وصف تو بيرون ز حدّ اوصافست
به چشم عشق توان ديد روى شاهد ما * كه نور ديده عاشق ز قاف تا قافست « 5 »
ز مصحف « 6 » رخ دلدار آيتى برخوان * كه آن بيان مقامات كشف و كشّافست « 7 »
چو سرو سركشى اى سنگدل با ما * چه چشمهاست كه بر روى تو ز اطرافست
ترا كه مايه خلدست نزل « 8 » و همتا نيست * از اين مثال كز اينم روان در اعرافست « 9 »
عدو كه منطق حافظ طمع كند در شعر * همان حديث هما و طريق خطافست « 10 »
هامش
( 1 ) همان سيمرغ است و منظور حافظ نيز همينست كه او را به بريدن از خلق و گوشه گيرى توصيف كرده و قاف را مسكنش مىداند
( 2 ) آوازه و شهرت
( 3 ) بوريا ، حصير و بورياباف حصيرباف مىباشد .
( 4 ) بفتح قاف قلاب يعنى سكهساز و قلب زن و كسى كه سكه خوب به بد تعويض كند .
( 5 ) قاف ، كوه افسانهاى است كه گرداگرد زمين را محاصره كرده باشد .
( 6 ) مقصود « قرآن » است
( 7 ) كشاف نام تفسير مشهوريست بر قرآن كه مؤلف آن « زمخشرى » و نام آن « الكشاف عن حقايق التنزيل » مىباشد
( 8 ) نزل بضم نون بمعنى بخشش و احسان و ما حضرى كه براى مهمان آورند .
( 9 ) اعراف محلى است ميان دوزخ و بهشت
( 10 ) بمعنى پرستو و چلچله و ضمنا بمعنى دزد و شيطان نيز آمده است .