ملامتم به خرابى مكن كه مرشد عشق * حوالتم بخرابات كرد روز نخست
دلا طمع مبر از لطف بىنهايت دوست * چو لاف عشق زدى سر بباز چابك و چست
زبان مور بآصف دراز گشت و رواست * كه خواجه خاتم « 1 » جم ياوه « 2 » كرد و بازنجست
بصدق كوش كه خورشيد زايد از نفست * كه از دروغ سيهروى گشت صبح نخست « 3 »
مرنج حافظ و از دلبران وفا كم جو * گناه باغ چه باشد چو اين گياه نرست « 4 »
[ 40 المنة لله كه در ميكده بازست ]
30 شماره مسلسل 56
المنة لله « 5 » كه در ميكده بازست * زانرو كه مرا بر در او روى نيازست
خمها همه در جوش و خروشند ز مستى * وان مى كه در آنجاست حقيقى نه مجازست « 6 »
از وى همه مستى و غرورست و تكبر * وز ما همه بيچارگى و عجز و نيازست
شرح شكن زلف خم اندر خم جانان * كوته نتوان كرد كه اين قصه درازست
بار دل مجنون و خم طرهء ليلى * رخساره محمود و كف پاى ايازست « 7 »
بر دوختهام ديده چو باز از همه عالم * تا ديده من بر رخ زيباى تو بازست
رازى كه بر غير نهفتيم و نگفتيم * با دوست بگوئيم كه او محرم رازست
در كعبه كوى تو هر آنكس كه درآيد * از قبله ابروى تو در عين نمازست
اى مجلسيان سوز دل حافظ مسكين * از شمع بپرسيد كه در سوز و گدازست
هامش
( 1 ) خاتم جم يعنى مهر سليمان و ازين مصرع چنين بر مىآيد كه حافظ يكى از داستانهاى قديمى و مفصل را پيش كشيده يعنى موضوع گم كردن مهر سليمان و در صدد پيدا كردنش برنيامدن ، و شنيدن سرزنشها از مور و بالاخره افتادن مهر سليمان بدست ديو .
( 2 ) بيهوده - هرزه - يله و سرخود و بالاخره گم و ناپديد
( 3 ) معروف بصبح كاذب كه هوا قدرى روشن و دوباره تاريك مىگردد
( 4 ) از رستن و بمعنى روئيدن گياهست
( 5 ) شكر و سپاس خداى را
( 6 ) مجازى ضد حقيقى است
( 7 ) مقصود سلطان محمود غزنوى و غلام محبوبش اياز مىباشد .