نشان عهد و وفا نيست در تبسم گل * بنال بلبل عاشق كه جاى فريادست
حسد چه مىبرى اى سست نظم بر حافظ * قبول خاطر و لطف سخن خدا دادست
[ 27 در دير مغان آمد يارم قدحى در دست ]
24 شماره مسلسل 50
در دير مغان آمد يارم قدحى در دست * مست از مى و مىخواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند « 1 » او شكل مه نو پيدا * و ز قد بلند او بالاى صنوبر پست
آخر ز چه گويم هست از خود خبرم چون نيست * وز بهر چه گويم نيست با او نظرم چون هست
چون شمع وجود من شب تا بسحر خود را * مىسوخت چو پروانه تا روز ز پا ننشست
شمع دل دمسازان بنشست چو او برخاست * و افغان ز نظر بازان برخاست چو او بنشست
گر غاليه « 2 » خوشبو شد در گيسوى او پيچيد * ور وسمه كمانكش شد با ابروى او پيوست
بازآى كه بازآيد عمر شدهء حافظ * هر چند كه نايد باز تيرى كه بشد از شست
[ 38 بىمهر رخت روز مرا نور نماندست ]
25 شماره مسلسل 51
بىمهر رخت روز مرا نور نماندست * وز عمر مرا جز شب ديجور « 3 » نماندست
هنگام وداع تو ز بس گريه كه كردم * دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
من بعد چه سودار قدمى رنجه كند دوست * كز جان رمقى در تن مهجور نماندست
مىرفت خيال تو ز چشم من و مىگفت * هيهات از اين گوشه كه معمور « 4 » نماندست
نزديك شد آن دم كه رقيبان تو گويند * دور از درت آن خسته رنجور نماندست
هامش
( 1 ) سمند بمعنى اسب
( 2 ) داروى بسيار خوشبو ، ماده سياهرنگ ، مركب از مشك و عنبر كه بسيار معطر بوده و موى را بدان خضاب كنند .
( 3 ) ديجور بمعنى ظلمت ، تاريكى شب ، شب دراز و بسيار تاريك
( 4 ) آباد