جهان بكام دل اكنون رود كه دور زمان * مرا ببندگى خواجه « 1 » زمان انداخت « 2 »
مگر گشايش حافظ در اين خرابى بود * كه قسمت ازلش در مى مغان انداخت
[ 17 سينهام ز آتش دل در غم جانانه بسوخت ]
4 شماره مسلسل 30
سينهام ز آتش دل در غم جانانه بسوخت * آتشى بود در اين خانه كه كاشانه بسوخت
تنم از واسطهء دورى دلبر بگداخت * جانم از آتش هجر رخ جانانه بسوخت
هر كه زنجير سر زلف گرهگير تو ديد * شد پريشان و دلش بر من ديوانه بسوخت
سوز دل بين كه ز بس آتش و اشكم دل شمع * دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
چون پياله دلم از توبه كه كردم بشكست * چون صراحى جگرم بىمى و ميخانه بسوخت
ماجرا كم كن و بازآ كه مرا مردم چشم * خرقه از سر بدرآورد و به شكرانه بسوخت
آشنايان نه غريبست كه دلسوز منند * چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد * خانه عقل مرا آتش خُمخانه بسوخت
ترك افسانه بگو حافظ و مى نوش دمى * كه نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت
[ 18 ساقيا آمدن عيد مبارك بادت ]
5 [ 1 ] شماره مسلسل 31
ساقيا آمدن عيد مبارك بادت * و آن مواعيد « 3 » كه كردى نرود از يادت
در شگفتم كه در اين مدت ايام فراق * برگرفتى ز حريفان دل و دل مىدادت
برسان بندگى دختر رز « 4 » گو بدرآى * كه دم همت ما كرد ز بند آزادت
شكر ايزد كه ز تاراج خزان رخنه نيافت * بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
شادى مجلسيان در قدم و مقدم تست * جاى غم باد هر آن دل كه نخواهد شادت
هامش
( 1 ) غرض از خواجه زمان همان آصف زمان و وزير شاه شجاع است
( 2 ) در خلخالى اين بيت را اضافه دارد :خراب خط عذار توام تعالى إله * چه كلك بود كه اين نقش دلستان انداخت( 3 ) وعدهها و پيمانها
( 4 ) غرض از دختر رز شراب و مى است .
[ 1 ] پاورقى غزل 5 - احتمالا اين غزل را حافظ در اواخر 767 موقع ورود مجدد شاه شجاع بشيراز پس از شكست شاه محمود سروده است .
تفأل : حاجى فرهاد ميرزا معتمد الدولة بمناسبتى وعده كرده بود كه آرامگاه خواجه را مرمت كند ولى مدتى گذشت و بعهد خود وفا نكرد قضا را در روز عيدى از ديوان خواجه فال مىگرفت و غزل 5 آمد و او را به ايفاى وعده واداشت - « پژمان » .