تيرى كه زدى بر دلم از غمزه خطا رفت * تا باز چه انديشه كند راى صوابت
هر ناله و فرياد كه كردم نشنيدى * پيداست نگارا كه بلندست جنابت « 1 »
اى قصر دلفروز كه منزلگه انسى * يا رب مكناد آفت ايّام خرابت
دورست سر آب درين باديه هشدار * تا غول بيابان نفريبد به سرابت « 2 »
تا در ره پيرى بچه آيين روى اى دل * بارى بغلط صرف شد ايام شبابت « 3 »
حافظ نه غلاميست كه از خواجهء گريزد * لطفى كن و بازآ كه خرابم ز عتابت « 4 »
[ 16 خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت ]
3 شماره مسلسل 29
خمى « 5 » كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت * به قصد جان من زار ناتوان انداخت
شراب خورده و خوى « 6 » كرده كى شدى بچمن * كه آب روى تو آتش در ارغوان انداخت
بيك كرشمه كه نرگس به خودفروشى كرد * فريب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
ز شرم آنكه به روى تو نسبتش كردند * سمن بدست صبا خاك در دهان انداخت
ببزمگاه چمن دوش مست بگذشتم * چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت
بنفشه طره مفتول « 7 » خود گره مىزد * صبا حكايت زلف تو در ميان انداخت
كنون به آب مى لعل خرقه مىشويم * نصيبهء ازل از خود نمىتوان انداخت
نبود نقش دو عالم كه رنگ الفت بود * زمانه طرح محبت نه اين زمان انداخت
من از ورع « 8 » مى و مطرب نديد مى هرگز * هواى مغبچگانم در اين و آن انداخت
هامش
( 1 ) آستانه و درگاه
( 2 ) شبه آبى كه از تابش نور بر شورهزار حاصل شده و در حقيقت آبى وجود ندارد ، در مصرع اول مقصود از « سرآب » چشمه است
( 3 ) شباب يعنى جوانى
( 4 ) خشم و ملامت .
( 5 ) خم يعنى پيچ و تاب و چين و شكن در زلف و گيسو و كمند . همچنين بمعنى طاق ايوان و عمارتست ، خم بمعنى خمره و خنب بمعنى كوس و طبل هم آمده است و خم با تشديد ميم جاى مرغ يا قفس .
( 6 ) عرق كرده
( 7 ) پيچيده و بهم بافته
( 8 ) پرهيزگارى